قبرستان تخت فولاد

بعد از قبرستان وادی السلام درنجف اشرف وسایر گورستانهای اعتاب مقدسه و همچنین گورستان قدیمی قم و مقبره شیخان باید قبرستان تخت فولاد را شریفترین و ارجمند ترین و متبركترین مقابر و گورستانهای ایران بلكه عموم شهرهای شیعه نشین محسوب داشت . وجود « لسان الارض » كه از بدو خلقت حكایت می كند و همچنین وجود قبر جناب « یوشع» از انبیای بزرگوار بنی اسرائیل در این سرزمنی مقدس كه مربوط به دو هزار سال قبل و شاید كمی بیشتر باشد از امتیازات این زمین و گورستان می باشد.

باید در حفظ و نگهداری این آثار كوشید و آنها را از محو و فراموشی در امان داشت . در سال 1328 ه ،ش نویسنده كتاب مختصر و مفید « تذكره القبور» تالیف علامه جلیل القدر مرحوم مولی عبدالكریم گزی را با حواشی و ملحقات كه خوشبختانه مورد توجه و عنایب بزرگان علم و دانش و همچنین مومنین و مقدسین قرار گرفت ازهمان تاریخ عده ای از اهل فضل و كمال پیشنهاد كردند كه :
 

اگر جزوه ای شامل اسامی تكایای تخت فولاد و ذكر نام بزرگان مدفون در آنها و همچنین تاریخچه مختصری از این گورستان نوشته می شد وبه چاپ می رسید راهنمای اهل تحقیق و مطالعه و دلیل و گره گشای مقدسین برای درك فیض زیارت قبور می گردید .

 

كتاب رجال اصفهان یا تذكره القبور اگر چه ظاهراً كتاب كوچكی است اما شامل اسامی قریب ششصد نفر از بزرگان علماء ، شعراء ، فلاسفه ، حكماء، عرفاء و صوفیان و هنرمندان و خلاصه نمونه مختصری از رجال و مردان نامی اصفهانی در طول قرون و اعصار می باشد .

 

نویسنده در سال 1348 ه، ش كتاب « دانشمندان و بزرگان اصفهان »را تالیف ومنتشر ساخت و چون اساس و مبنای كتاب بر پایه تالیف قبلی بود نام دیگر آنرا هم تذكره القبور نهاد . این كتاب نیر مورد توجه و عنایت اهل مطالعه و تحقیق قرار گرفت و تقاضای فضلاء اصفهان بخصوص در موضوع تهیه مقالت یا كتابی كه در حقیقت شناسنامه تخت فولاد باشد تجدید شد . در این موقع دیگر گورستانهای اصفان كه شرح اجمالی واسامی آنها در مقدمه كتاب دانشمندان و بزرگان اصفهان ذكر شده است یكی پس از دیگری به وسیله شهرداریهای وقت یا مردم سودجو تسطیح واراضی آن عموماً بصورت خیابان ، بیمارستان، مدرسه و یا خانه و مغازه در آمد و بطور كلی از بین رفت و هیچ گونه اثری از آنها باقی نماند حتی اسامی آنها را نیز تغییر دادند .

 

این سرنوشت برای گورستان عمومی و منحصر بفرد اصفهان یعنی : تخت فولاد نیز پیش بینی می شد زیرا از یك طرف وجود فرودگاه و تأسیسات مربوط به آن و از طرف دیگر ساخته شدن چندین باب مدرسه و دبیرستان در قسمت اراضی بائر آنجا و ازهمه مهمتر و اساسی تر تصرف غاصبانه برخی از منتفذین محلی و به ثبت رسانیدن اراضی بعنوان ملكیت و ساختن ده ها بلكه صدها خانه از چهار طرف موجبات از بین رفتن این گورستان و محو آثار ارزنده آن گردید .

 

در اواخر فروردین ماه سال 1363 ه، ش شهرداری اصفهان گورستان تخت فولاد را متروكه اعلان نمود و دفن اموات را در آنجا از اول اردیبهشت ماه سال مذكور (مطابق با 19 رجب سال 1404 ه ،ق ) قدغن كرد.

 

در اول گفته میشد كه با قبور مومنین و مقابر خصوصی و تكایا كاری ندارند و بهمین صورت باقی خواهد ماند و فقط شهرداری درنظافت آنجا نظارت كرده و برای تلطیف هوا ایجاد فضای سبز می كند لكن بعداً مشاهده شد كه تعدادی از قبور مومنین و تكیه و مقابر خصوصی را یكی پس از دیگر خراب كردند . البته شهرداری اظهار می داشت كه این خرابیها با رضایت صاحبان اماكن است . این سخن هر چه باشد و تا هر اندازه بحقیقت نزدیك باشد كلام ما در نفس عمل تخریب و تسطیح و محو آثار ارزنده تخت فولاد است كه آنرا عقلاً و شرعاً و عرفاً جائز نمی دانیم و می گوئیم درهر صورت آثار فرهنگی این گورستان باید حفظ شود ، البته از شهرداری تشكر وقدردانی می كنیم كه در نظافت و پاكیزگی آنجا می كوشد .

 

ما می دانیم كه گورستان متروكه همانند پیر فرتوت و بیمار محتضری است كه با سختی جان كندن ومرگ روبروست و از این حال اواطرافیانش رنج می برند و مرگ او را بدعا از خدا می طلبند و مردن را جهت او آسایش و آرامش تصور می كنند . اما اگر پزشكی از راه دلسوزی و انسان دوستی كه كسی را از رنج بردن و درد كشیدن آنهم كسیكه مرگش حتمی است بخواهد نجات دهد و به وسیله های مرگ او را نزدیك كند و از زندگی و حیات رهائیش بخشد مطابق كلیه قوانین و عقل و منطق و شرع چنین پزشكی جنایتكار و قاتل شمرده می شود و باید طبق موازین قانونی محاكمه و مجازات شود .

 

با اعتراف به این نكته كه : قبرستان تخت فولاد طبق قانون وسنت طبیعی از بین رفتنی بوده (وهست) همانگونه كه سایر گورستانها از بین رفت و ما خود شاهد و ناظر تعدادی از آنها بودیم ، اما كسانی كه آنها را از بین بردند و در محو آثار تاریخی و نابودی آنها كوشیدند مجرمند .

 

گورستانها یكی از مبانی تاریخ هر ملت و شهر می باشند . تاریخ علمی و ادبی هرناحیه ای را می توان بطور اجمال از مقابر آن شهر بدست آورد . اگر قبور علماء ادباء، حكماء و شعرا و دیگر مشاهیر علمی از بین رفت دیگر آثار آنان نیز خواه ناخواه از بین رفتنی است مگر اندكی از مولفات آنها . اگر به یكنفر اصفهانی گفته شود : ابن مسكویه ای كه او را اصفهانی میدانی و در شهر تو از دنیا رفت در كجا بخاك سپرده شد یا حافظ ابونعیم با آنهمه اهمیت كه در كتب تاریخ وحدیث برای او نقل شده قبرش كجاست و ده ها بلكه صدها عالم دیگر چه جواب خواهد داد؟

 

آل خجند و آل صاعد دو خاندان روحانی و متنفذ اصفهان كه تقریبا مدت چهار قرن مركز علمی و قدرت سیاسی اصفهان بلكه نیمی از ایران به دست آنها بود قبورشان كجاست باید بگوئیم كه در قبرستان طوقچی و قبرستان شاه میر حمزه بود كه به مرور زمان ویران شده و زمینهای آنرا بصورتهای گوناگون در آورده اند ، اگر فرض شود كه اینها سنی بودند ، پس آل تركه كه شیعه بودند چرا مقابرشان را خراب كردید و . . . جواب همه این پرسشها جز شرمندگی و سرافكندگی چیزی نیست .

 

باید متوجه باشیم كه كاری نكنیم كه یك قرن دیگر اعقاب ما مردم این زمان را بجهت عدم توجه به آثار گذشتگان و افتخارات آنها مورد سرزنش و نفرین قرار دهند .

 

در این جا ممكن است برای عده ای این پرسش بنظر برسد كه : حفظ آثار و قبور گذشتگان چه لزومی دارد و آیا این عمل خلاف دستورات اسلام نیست مگر نگفته اند كه اگر قبری خراب شد تجدید ساختمان نكنید (غیر از قبور علماء و بزرگان دین ) و. . .

 

در جواب آنها گوئیم كه این همه دستورات بخاطر آنست كه ملت مسلمان « مرده پرست » نباشد اما باید دوستدار علم و عالم باشد احترام به قبور علماء و زیارت آنان مرده پرستی نبوده بلكه احترام بمقام علم و دانش است مثلاً بزیارت قبر علامه مجلسی رضوان الله علیه می رویم و جهت ترویج روح آن عالم خدمتگزار فاتحه می خوانیم بخاطر علم او بخاطر خدماتی كه بعالم اسلام و شیعه انجام داده بجهت قدردانی از یك عالم حقیقی . زیارت قبور جهت تنبیه و بیداری وعبرت است . از رسول اكرم صلی الله علیه و آله وسلم روایت شده كه فرمودند : « زورو القبور فانها تذكر كم الاخره » (نهج الفصاحه ـ ذكر اخبار اصفهان ) در اینجا بی مناسبت نیست چند بیت از قصیده ای كه ادیب سخن سنج نكته پرداز آقای فضل الله اعتمادی متخلص به برنا كه در رثاء جوان دانشمندان مرحوم دكتر مهندس بیژن نوربهشت فرزند سرتیپ نور بهشت اصفهانی (1315 ـ 1342 خورشیدی ) سروده است را جهت تنه و تذكر یاد آور شوم .

 

نیست این پهن دشت گیتی جز كشتزاری برای بذر افكن

 

گیر عبرت زرفتن دگران كه رسد زود نوبت تو و من

 

تا بهم چشم برزنی گذرد عمر چون آفتاب از روزن

 

عمر شمع است و مرگ همچون باد شمع را باد كی نهد روشن

 

نكته ای گویمت زشیخ اجل كه مضامین اوست زیب سخن

 

اجل است آفتاب و عمر چو برف كی بود ز آفتاب برف را ایمن

 

بعد از مشاهده این اوضاع و خراب شدن تخت فولاد و متروك ماندن آنجا و در نتیجه از بین رفتن آن لزوم تهیه ی رساله ای در معرفی مدفونین در این گورستان و ذكر تاریخچه اجمالی و مختصر آن ضروری بلكه واجب اخلاقی به نظر می رسد ، ضمناً عده ای از دوستان نیز در این باره اشاره ای فرمودند وتقاضای مومنین نیز موجب تشویق و ترغیب نویسنده شده كه رساله ای به نام لسان الارض و مزار تخت فولاد بنویسم و آنچه را در این باره شنیده و خوانده و دیده ام جمع آوری كرده تقدیم محضر ارباب دانش و كمال گردانم و از همگان بخواهم كه مرا در تكمیل آن یاری دهند و از نواقص و معایب آن چشم بپوشند .

 

این قسمت در حال حاضر شامل مباحث زیر است :

 

1. وجه تسمیه (علت نامگذاری)

 

2. تخت فولاد قبل از اسلام .

 

3. دوره دیالمه و آل زیار.

 

4. اسامی تكایای تخت فولاد و برخی از مدفونین در آنها بر حسب حروف تهجی

ادامه نوشته

دست مریضاد!!!

اصفهان از خواهرش خجالت مي‌كشد

1- در دوره قاجاريه كاخ هشت بهشت اصفهان يكي از نمونه‌هاي متعالي معماري ايراني به عنوان اصطبل اسب‌ها مورد استفاده قرار گرفت و صدمه‌هاي فراواني به اين بنا وارد شد. در دوره پهلوي اول زيبا‌ترين مناره اصفهان به دليل استفاده از آجرهاي آن در ساخت قزاقخانه تخريب شد كه خوشبختانه طرح آن مناره را پاسكال كوست و اوژن فلاندن به ثبت رسانده بودند.
سال 74 حمام خسرو آقا برخلاف اعتراض‌هاي استادان و دانشجويان دانشكده‌هاي معماري و شهر‌سازي، سازمان ميراث فرهنگي و شخصيت‌هاي فرهنگي _ توسط شهرداري وقت تخريب شد تا خياباني معمولي احداث شود.
اكنون داستان همچنان ادامه دارد؛ رويارويي ساختمان جهان نما با حريم آسمان بافت تاريخي كه در آن بناهاي با ارزش شهر اصفهان قرار دارند.
2- اصولا در هر شهري متناسب با نيازهاي روز شهروندان تحولات و اقدامات شهر‌سازانه صورت مي‌گيرد. اما اين تحولات و اقدامات در قالب ساخت و سازهاي جديد شهري با انديشه و درايت و بكار‌گيري اصول و ضوابط طراحي شهري به ويژه دخل و تصرف در محدوده‌هاي بافت‌هاي تاريخي صورت مي‌گيرد. اين اصول و ضوابط معمولا در طرح‌هاي جامع و تفضيلي كه براي شهر تهيه مي‌شود انعكاس يافته و مديران شهري ملزم به رعايت و اجراي آن هستند. در طرح‌هاي جامع و تفضيلي مباني و مفاهيم بافت تاريخي تعريف مي‌شود و نحوه دخالت و دخل و تصرف در محدوده‌هاي آنها بيان مي‌شود و ضوابطي همچون محدوديت‌هاي ارتفاعي بناها و... تدوين مي‌شود.
بدون ترديد تمايل به گسترش عمودي بناها در شهرهاي ايران بر اساس الگوي ناهنجار شهر تهران وجود دارد كه در اين طرح‌ها بايد محدوده‌هاي بلند مرتبه سازي در مناطق نوساز و مناطق شهري جديد كه دور از بافت‌هاي تاريخي هستند با رعايت محدوديت ارتفاعي و حفظ گستره افقي شهر صورت گيرد.
3- تجربه‌هاي گوناگوني بعداز جنگ جهاني دوم در مواجهه با بافت‌هاي تاريخي شهرهاي اروپايي ارايه شده است و شهرسازان، طراحان شهري، معماران و برنامه‌ريزان و مديران شهري تلاش كرده‌اند كه مباني را براي حفظ بناهاي تاريخي ارايه دهند و به موفقيت‌هاي خوبي دست يافته‌اند. در شهر مادريد براي حفظ سيماي شهري بافت تاريخي مالكان اجازه ندارند ساختمان‌هاي خود را تخريب و نوسازي كنند بلكه با حفظ پوسته بيروني به بازسازي دروني بنا و امروزي كردن آن مي‌پردازند.
بسياري از تجربه‌ها با تمهيدات معمارانه صورت گرفته تا ارزش‌هاي بناي تاريخي حفظ شوند. به عنوان مثال در شهر لندن بنايي جديد رو‌به‌روي ساختمان تاريخي ساخته مي‌شود و معمار بنا با بكار‌گيري شيشه‌هاي انعكاسي در نماي ساختمان تصوير مجازي ساختمان تاريخي را در نماي آن منعكس مي‌كند و تداعي از هماهنگي بين بناي قديم و جديد را به وجود مي‌آورد.
4- آنچه اهميت دارد اين است كه «يقه سفيدها»، از پشت ميزهاي خود بيرون آيند و با پرهيز از بوروكراسي و با همياري انديشمندان و متفكران حوزه‌هاي معماري و شهرسازي و دانش‌هاي مرتبط با آن و استادان معماري و هنر، در يك حركت جمعي مستندات و قوانين و ضوابط طراحي شهري را در بافت‌هاي تاريخي و تجربه‌هاي جهاني براي به اثبات رسانيدن حقانيت خود در دفاع از ارزش‌هاي معماري شهر ايراني ارايه دهند. تا مديران شهري من بعد به خود اجازه ندهند كه براي منافع زود گذر فرد يا افرادي منافع جمعي را ناديده بگيرند و به شعور جمعي اهانت كنند.
5- آنچه باعث بر سرزبان‌ها افتادن شهر اصفهان و مردمان آن مي‌شود وجود برج‌هاي تجاري و اداري نيست كه امروزه در شهر تهران با آنها مواجه هستيم و آثار اجتماعي و زيست محيطي بدي را به ارمغان آورده‌اند، بلكه ارزش‌هاي اصفهان به خاطر زيبايي‌هايي است كه مردمان اين سر‌زمين براي زيستگاه‌هاي خود به وجود آورده‌اند و اين زيبايي‌ها از مرز قومي و ملي فرا‌تر رفته و شهرت جهاني يافته‌اند و به عنوان ميراث جهاني قلمداد مي‌شوند. همه اين ارزش‌ها اصفهان را «همسان با فلورانس ايتاليا» به شهر موزه‌اي بدل كرده كه همگي ما در دهكده جهاني بايد سعي در حفظ آن داشته باشيم. مديران و مسئولان شهر اصفهان اگر درايت و هم خود را صرف حفظ اين زيبايي‌ها بكنند، همچنان كه شاهد آن هستند، از اين زيبايي‌ها به منافع مادي براي توسعه و احياي شهر دست خواهند يافت كه تداوم دارد و نسل‌هاي آتي از منافع آن بهره‌مند خواهند شد، آنگاه منافع زود‌گذر ساخت يك ساختمان تجاري و اداري در نظر آنان به هيچ مي‌آيد.

هويت ايرانی مسلمان

بسم الله الرحمن الرحيم

يكی از مسائل مهمی كه امروز جامعه ما با آن مواجه است، مبارزه فرهنگی است، قريب صدسال است كه ملت ايران در يك مبارزه فرهنگی و تمدنی قرار دارد اين مبارزه بين فرهنگ و تمدن ايران اسلامی با فرهنگ و تمدن غرب در جريان است، شناخت اين مبارزه برای شما دانش آموزان كه اكنون طلايه داران اصلی اين مبارزه هستند بسيار مهم است،
مبارزه فرهنگی چيست؟ چه روشها و استراتژيهايی دارد؟ اصلا چرا بايد مبارزه باشد؟ چرا ايران نبايد از فرهنگ غرب استفاده كند؟ چگونه ايران می‌تواند فرهنگ غرب را پالايش بكند و از عناصر مثبت فرهنگ غرب استفاده بكند و عناصر منفی فرهنگ غرب را كنار بگذارد. اين‌ها سؤالات مهمی است و آشنائی و اطلاع شما از پاسخ اين سؤالات برای خودتان به تنهايی مؤثر است ، چه رسد به اينكه در جامعه يك مسئوليت اجتماعی داشته باشيد يا در آينده پيدا بكنيد.
اولين مبارزه ما با غرب، مبارزه آزادی در برابر استبداد بود كه از انقلاب مشروطه شروع شد تا 22 بهمن 1357 يعنی هفتاد سال طول كشيد و بالاخره ما پيروز شديم و توانستيم آزادی را بدست آورد.
دومين مبارزه ملت ايران، مبارزه استقلال در مقابل وابستگی بود. آيا ايران مستقل باشد يا وابسته باشد؟ وابسته به غرب و شرق باشد يا خودش يك كشوری باشد كه روی پای خودش می ايستد؟ اين مبارزه هم در سال 1332 در ايران شروع شد و تا پايان دفاع مقدس، يعنی 1367، تقريبا 35 سال هم مبارزه استقلال و وابستگی طول كشيد. با پيروزی ما در جنگ تحميلی ما در اين مبارزه تاريخی هم پيروز شديم.
اما سومين مبارزه ملت ايران، مبارزه فرهنگی است . اين مبارزه به يك تعبير از زمان انقلاب مشروطه آغاز شده است ولی هنوز ادامه دارد و ملت ايران در بين راه قرار دارد. هنوز در اين مبارزه تكليف معلوم نيست. نه ما پيروز شده ايم و نه غربيها. نشانه هايی از پيروزی غرب ديده می شود ولی در مقابل ما هم در برخی عرصه های فرهنگی پيروز بوده ايم.
آيا خودمان بايد يك فرهنگ و تمدن داشته باشيم، يا فرهنگ و تمدن را بايد از ديگران بگيريم ؟ آيا هويت ملی و دينی ما می تواند منبع حركت و نشاط و پويايی برای جوانانمان باشد يا برای اين منظور بايد به سراغ هويتهای بيگانه رفت ؟
100 صد سال است ملت ايران برای هويت و فرهنگ خود مبارزه می‌كند. اين مبارزه، نه به نفع ما تمام شده است، نه به نفع غرب. در اين مبارزه كسانی مثل رضاشاه آمدند كه چادرها را از سرزنها درآوردند و مردهای ايرانی را وادار كردند كه كلاه مخصوص پهلوی بگذارند و يونيفورم خاصی را به همه مردان پوشاندند. بيش از 15 سال رضاشاه افراد را زندانی و شكنجه می‌كرد بلكه بتواند فرهنگ و تمدن غرب را با سرنيزه در ايران پياده كند. اما موفق نشد، چرا موفق نشد؟ يك نكته بسيار مهمی در اينجا وجود دارد كه دلم می‌خواهد شما دانش آموزان (كه نسل سومی محسوب می شويد) به آن توجه كنيد. اين نكته را برای اولين بار است می‌گويم نكته بسيار مهمی هم هست كه چرا ملت ايران در فرهنگ تسليم نمی‌شود؟ با آنكه غرب در زمينه های فرهنگی با ابزار و تكنولوژی روز با قدرت پيش می آيد ولی هنوز ملت ايران تسليم نشده است.
چرا در مبارزه فرهنگی غرب تركيه، پاكستان و ... تسليم شدند اما ايران تسليم نمی‌شود؟ آيا اين به دليل اسلام است، خوب تركيه هم مسلمان بود. دليل اين كه ايرانيها سرپايشان ايستادند و در عرصه مبارزه فرهنگی تسليم نشدند چيست؟
علت همه اين مسائل اين است كه ملت ايران برخلاف تمام ملتهای ديگر خودش فرهنگ‌ساز است، يعنی نه تنها تمدن می‌سازد، بلكه می تواند فرهنگ را كه جوهره و مايه اصلی هر تمدن است، خودش بسازد. در صورتی كه بسياری از ملتها هستند كه می توانند تمدن بسازند ولی فرهنگ را نمی‌توانند بسازند. در نتيجه فرهنگشان وارداتی است، اما در ايران هميشه ايرانيها خودشان هم فرهنگ و هم تمدن را ساخته‌اند.
مثلا به همسايه خودمان كشور تركيه توجه كنيد. در تركيه مردم طی 1000 سال گذشته، 3 فرهنگ وارداتی را قبول كردند، ابتدا فرهنگ روميان را پذيرفتند و با فرهنگ روميان يك تمدن درست كردند، تمدن روم شرقی، چند صد سال در تركيه بود، سپس عثمانيها در تركيه ظاهر شدند، عثمانيها خود ملت تركيه بودند اما اين بار فرهنگ را از اسلام گرفت و يك تمدن عثمانی در تركيه درست كردند - اگر برويد مطالعه كنيد، می بينيد معماری دوران عثمانی با معماری دوران رم در تركيه فرق دارد - اكنون 100 سال است كه تركيه، پس از عثمانی ها، فرهنگ غرب را پذيرفته است، چرا؟ برای اين كه ملت تركيه خودشان اهل فرهنگ‌سازی نيستند. فرهنگ را از جاهای ديگر می‌گيرند و با كمك آن تمدن می‌سازند، اما ايرانيها قبل از اسلام خودشان فرهنگ می‌ساختند، بعد از اسلام هم در شرايطی كه دين حاكم اسلام خليفه ای بود، ايرانيان فرهنگ اسلامی ناب يا فرهنگ اسلام ائمه را برگزيدند و شيعه شدند.
اين گزينش و انتخاب ايرانيها به خاطر قدرت فرهنگ‌سازی شان هست كه اينكار را انجام می‌دهند، عربستان و حجاز، پاكستان و تمام كشورهای اطراف تا مصر و هند قدرت فرهنگ‌سازی نداشتند، بله مصريها يك زمانی اين قدرت را داشته‌اند ولی 2000 سال است كه قدرت فرهنگ‌سازی از آنها گرفته شده است. اما از بين تمدنهای كهن مصر و روم و يونان و ايران تنها ايرانيها تا امروز فرهنگ‌ساز بوده‌اند، هنديها فرهنگ‌سازی داشته‌اند، اما حدود 500 سال است كه ديگر فرهنگ نمی‌سازند فقط وارد كننده اند.
فرهنگ و تمدن چيست؟ فرهنگ روح و هويت يك ملت و جسم هر ملتی تمدن آن ملت است. معماری، ادبيات، فلسفه، سياست ، صنعت و تمام اين امور كه بروز بيرونی دارند تمدن يك ملت را تشكيل می دهند. اما آن روح اصلی را كه حاكم بر تمام اينهاست فرهنگ يا همان هويت گويند.
ايرانيها كسانی بودند كه هويت را خودشان می‌ساختند، هيچگاه هويت وارداتی وارد ايران نشد، اگر هم چيزی را وارد كرده اند اول آن را بومی كرده اند بعد به كاربرده اند.
اما اين صد سال اخير مبارزه طاقت فرسائی بين ما درگرفته كه در اين مبارزه توپ و تانك و آتش توپخانه‌اش پيدا نيست. 100 سال است كه ملت ايران در يك مبارزه فرهنگی با غرب است، نه ما توانسته‌ايم آنها را به زمين بزنيم و نه آنها توانستند برما غلبه پيدا كنند.
ما الآن هر دو در صحنه آخر نبرد هستيم. توی كوچه و خيابان ايران غرب زده می‌بينيد، مسلمان حزب اللهی هم می‌بينيد، اين بيانگر اين است كه هنوز غرب برنده نشده، يا فرهنگ ايران اسلامی ، يا ايران غربی يكی از اينها بايستی بماند و ديگری از بين برود.
مثل استبداد و آزادی، استبداد و آزادی آنقدر با هم جنگيدند بالاخره آزادی غلبه پيدا كرد، استقلال و وابستگی آنقدر با هم جنگيدند تا استقلال غلبه پيدا كرد. فرهنگ ايرانی و فرهنگ غربی با هم در حال جدال هستند، هنوز هم هيچ‌كدام موفق نشده‌اند.
اما فرهنگ غرب نمی‌تواند موفق بشود، اگر صد سال ديگر هم غربی‌ها بجنگند و انواع سی‌دی‌ها و شبكه های ماهواره ای و سايتهای اينترنتی و انواع رضاشاه‌ها را به ايران بياورند نمی‌توانند بر ما غلبه كنند. به تركيه و عربستان و پاكستان می‌توانند غلبه پيدا كنند، اما در ايران نمی‌توانند. ايرانيها خودشان فرهنگ می‌سازند، ايرانيها به اسلام خدمت كردند و اسلام هم به ايران خدمت كرده است.
اگر می‌خواهيد بفهميد چرا اينطور است، كتاب " خدمات متقابل ايران و اسلام" شهيد مطهری را بخوانيد. چون بين اسلام و ايرانيها يك رابطه‌ای است اين رابطه را هم بايد قبل از اسلام فهميد، قبل از اسلام در هيچ كجای ايران بت‌پرستی نبود، تمام آثار باستانی ايران را بگرديد يك بت پيدا نمی‌كنيد، اما شما در تركيه، مصر، پاكستان و هند انواع بت‌ها را می‌بينيد، برای باد يك بت، برای خورشيد يك بت، برای باران يك بت، برای همه عوامل مادی و طبيعی يك بت درست كردند اما ايرانيها قبل از اسلام هم هيچ بتی را نپرستيدند، پس معلوم است يك روحيه توحيدی و خداپرستی در ايران حكمفرما بوده است.
ايرانيها حداكثر چيزی كه پرستيدند آتش بود. آنهم دين زرتشت يك دين منحرفی نبود آخر منحرف شد، يك دين پاكی بود آن طوری كه شهيد مطهری می‌گويد، بعدا به انحراف كشيده شده، پس ايرانيها توحيدی بودند، پس بين روحيه ايرانی و اسلام يك رابطه‌ای وجود دارد.
دليل دوم اين است كه تا قبل از اسلام از بيرون مرزها، هيچ دينی وارد ايران نشده است. حتی دين‌های الهی هم وارد ايران نشدند، يهود بسيار تلاش كرد ولی نتوانست از مرزهای ايران عبور كند. عجيب است كه ما بر سر يهودی‌ها منت هم داريم چون كورش كبير كه به بابل حمله كرده بود آنجا يهودی‌هائی كه زندانی بودند را آزاد كردند.
امروزه هر چند مدت يكی از مقامهای نژادپرست و ضد انسانی اسرائيل كه صحبت می‌كند می‌گويند ما با ايرانيها رفيقيم، می‌گويند چرا رفيق هستيد، می‌گويند، چون پادشاه اينها ما را از دست بابلی‌ها نجات داد. با اينكه ارتباط بين يهود و مسيحيت با جامعه ايران بود، ولی ايرانيها، زير بار هيچكدام از اديان الهی و غير الهی نرفتند.
اما قدرت اسلام آنقدر زياد بود و آنقدر با ويژگيهای هويتی ايرانيان تطبيق داشت كه خودشان را تسليم اسلام كردند. آنهم كدام اسلام؟ اسلام ناب ولايی. تنها دينی كه توانسته از مرزهای ايران بگذرد و وارد ايران بشود اسلام ناب است، كه سلسله مراتب ولايی را دربردارد.
اين نشان می‌دهد ايرانيها اسلام را انتخاب كرده‌اند، و اسلام به آنها تحميل نشده است. بنابراين چرا نتوانيم خودمان يك فرهنگ جديد در مقابل غرب توليد كنيم. ما يك پشتوانه عظيم فرهنگ‌سازی داريم كه اين پشتوانه اجازه نمی‌دهد غرب بر ايران غلبه پيدا بكند، اجازه نمی‌دهد كه غربيها فرهنگ ايران را از بين ببرند. پس ما قطعا شكست نخواهيم خورد.
اما گام بعدی و سؤال اصلی اين است كه چرا فرهنگ ايرانی اسلامی بر فرهنگ غرب غلبه پيدا نمی‌كند؟
اولين دليل به اين برمی‌گردد كه ما در اين 100 سال ، تا كنون شرايط ذهنی و سياسی، مبارزه را نداشتيم. گاهی حاكمان ايران با غربيها، همراه بودند، گاهی شرايط مرزهای بين‌الملل ما طوری بوده كه ايران هميشه در محاصره دو قدرت بين‌المللی بوده و ناچار شده از دست يك ابرقدرت به ديگری پناه ببرد. از دست شورويها به غرب پناه می برده و يا از شر سرمايه‌داری به نظام كمونيستی گرايش پيدا می كرده است.
امروز در ايران كه حكومت جمهوری اسلامی حاكم است، ديگر هيچ بهانه‌ای ندارد كه فرهنگ‌سازی نكند. از طرف ديگر آن قدرت‌های بين‌المللی كه در كنار مرزهای ما بودند ديگر وجود ندارد، پس می‌توانيم با شرايط امروز يك نهضت فرهنگی و مبارزه را آغاز كنيم. اما اين مبارزه فرهنگی بايد از نهادهای اصلی فرهنگ‌ساز، يعنی خانواده، مدرسه، مسجد و دانشگاه آغاز بشود، خوب دقت كنيد، اين مبارزه ضمن پيچيدگی بسيار ساده هم هست. كانونهای اصلی فرهنگ‌سازی 5 – 6 تا بيشتر نيستند.
بايستی برای يك مبارزه فرهنگی برنامه‌ريزی شود، دولت از يك طرف و نخبگان و جوانان جامعه از طرف ديگربايد برای مبارزه فرهنگی برنامه‌ريزی كنند.
به نظر من نسل سوم انقلاب مهمترين دغدغه‌اش اين است كه آيا می‌تواند در اين مبارزه فرهنگی ايران را بر غرب پيروز كند؟ در كوچه و خيابانهای غربيها بايد حزب الله ی های واقعی و بسيجيهای حقيقی موج بزنند.
در حوزه فرهنگ، بايد بانوان، پسران، دختران، زنان و مردان ايرانی خودشان را آماده ‌كنند تا به يك برنامه و استراتژی در رابطه با نهضت فرهنگی ايران اسلامی دست پيدا بكنند، اين مهمترين مسئله ای است كه نسل سوم بايد به آن پاسخ داده و برای آن برنامه‌ريزی نمايد.
اتحاديه انجمن‌های اسلامی نهاد بسيار مقدسی است كه از زمان امام(ره) شكل گرفته و منشأ اثرات بسيار خوبی هم بوده است. امروز نياز است كه اين اتحاديه توجه جدی خودش را به مسئله نهضت فرهنگی معطوف كند و با شناخت كانونهای مؤثر كه چند نمونه آن را ذكر كردم (مثل: خانواده، مدرسه، مسجدو دانشگاه) اين نهضت را آغاز كند.
برای نهضت فرهنگی نبايد معطل ديگری ماند. جمعهای كوچك و بزرگ بايد دور هم جمع شوند ، برنامه ريزی نموده و اقدام كنند. پيروزی ما در جبهه فرهنگی هم نزديك است.
مسائل سياسی مهم است، اما مهم‌تر از مسائل سياسی امروز نياز ما به يك نهضت فرهنگی است و مخصوصاً دختر خانم‌های اين اتحاديه به نظر من بيش از آقا پسرها می‌توانند در آينده نهضت فرهنگی نقش داشته باشند. در كانونهای خانه، مدرسه، دانشگاه و مسجد.
اگر در نهضت استقلال و آزادی عليه وابستگی و استبداد مردها جلوتر از زنان بودند، در نهضت فرهنگی زنها بايد طلايه‌دار و پرچم‌دار باشند.
لذا بعضی وقتها كه بحث می‌كنند دوستان می‌گويند: تعداد دختر خانم‌ها در مدارس و دانشگاه‌ها زيادتر شده است، و از اين واقعه احساس نگرانی می كنند. من می‌گويم، اتفاقا اين علامت مثبتی است فقط بايد از آن درست بهره مند شد. چون پرچمدار نهضت فرهنگی بانوان هستند.
بنابراين دختر خانمهای عضو اتحاديه انجمنهای اسلامی بيش از پسرها می‌توانند نقش ايفا بكنند، اما فرهنگ بخشهای مختلفی دارد، فرهنگ از معرفت شروع می‌شود، يك بخشش اعتقادات است و بخش ديگر ارزش و اخلاق است، يك بخشی از فرهنگ، سنتها و آداب است، يك بخشی از فرهنگ مبارزه با تهاجمات است ، از مد لباس و ظاهر گرفته تا مسائل اعتقادی و فساد اخلاقی.
شما می‌توانيد در همه اينها نوآوری داشته باشيد، در مد لباس، اخلاق، معرفت و فرهنگ. يك فرهنگ بسازيد كه با كمك آن تمدن ايرانی – اسلامی در جمهوری اسلامی شكل بگيرد، صنعت و كشاورزی و اقتصاد شكل بگيرد، اگر روح را نسازيد، اين جسم شكل نخواهد گرفت، لذا مسئله مبارزه فرهنگی بسيار مهم است و من اميدوارم كه خواهران ما در اتحاديه انجمن‌های اسلامی به اين مسئله توجه كنند، و درك نمايند ايفای نقش آنها در اين برهه از زمان تا چه حد برای ادامه حيات هويت ايرانی و اسلامی حياتی و سرنوشت ساز است.

به اميد پيروزی هويت ايرانی مسلمان
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

علی اصغرهاشم زاده ـ خرداد ۸۴

ناگفته‌هايي از روابط مصطفي چمران و امام صدر

دکتر چمران، رابطه قلبی عمیقی با امام صدر داشته است، رابطه‌ای که ظاهرا از حد و مرز حساب‌های این جهانی خارج است. فکر مي‌کنم بهترین توضیح را مي‌توانیم از زبان خود دکتر چمران بشنویم. من فراز‌هايي از وصیت‌نامه ايشان را که خطاب به آقای صدر است، برایتان نقل مي‌کنم و تصور مي‌کنم روشن‌تر از این نمي‌توان چیزی گفت:
«وصيت مي‌كنم …
وصيت مي‌كنم به كسي كه او را بيش از حد دوست مي‌دارم! به معبود من! به معشوق من! به امام موسي صدر! كسي كه او را مظهر علي(ع) مي‌دانم! او را وارث حسين(ع) مي‌خوانم! كسي كه رمز طائفه شيعه و افتخار آن و نماينده 1400 سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختي، حق‌طلبي و بالأخره شهادت است! آري به امام موسي وصيت مي‌كنم …

كسي كه وصيت مي‌كند، آدم ساده‌اي نيست. بزرگ‌ترين مقامات علمي‌ را گذرانده، سردي و گرمي‌ روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشق‌ها برخوردار شده، از درخت لذات زندگي ميوه چيده، از هر چه زيبا و دوست‌داشتني است، برخوردار شده و در اوج كمال و دارايي، همه چيز خود را رها و به خاطر هدفي مقدس، زندگي دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است.
آري اي محبوب من، يك چنين كسي با تو وصيت مي‌كند...
از اين‌كه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بوده‌ام، متأسف نيستم. از اين‌كه آمريكا را ترك گفتم، از اين‌كه دنياي لذات و راحت‌طلبي را پشت سر گذاشتم، از اين‌كه دنياي علم را فراموش كردم، از اين‌كه از همه زيبايي‌ها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشته‌ام، متأسف نيستم … از آن دنياي مادي و راحت‌طلبي گذشتم و به دنياي درد، محروميت، رنج، شكست، اتهام، فقر و تنهايي قدم گذاشتم. با محروميت همنشين شدم. با دردمندان و شكسته‌دلان هم‌آواز گشتم. از دنياي سرمايه‌داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم. با تمام اين احوال متأسف نيستم …

تو اي محبوب من، دنيايي جديد به روی من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو به من مجال دادي تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرت‌هاي بي‌نظير انساني خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزش‌هاي الهي را به همگان عرضه كنم، تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم....

تو اي محبوب من، رمز طايفه‌اي و درد و رنج 1400 ساله را به دوش مي‌كشي، اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزاي 1400 سال را همچنان تحمل مي‌كني، كينه‌هاي گذشته و دشمني‌هاي تاريخي و حقد و حسدهاي جهانسوز را بر جان مي‌پذيري، تو فداكاري مي‌كني، تو از همه چيز خود مي‌گذري، تو حيات و هستي خود را فداي هدف و اجتماع انسان‌ها مي‌كني و دشمنانت در عوض دشنام مي‌دهند و خيانت مي‌كنند، به تو تهمت‌هاي دروغ مي‌زنند و مردم جاهل را بر تو مي‌شورانند و تو اي امام، لحظه‌اي از حق منحرف نمي‌شوي و عمل به مثل انجام نمي‌دهي و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوي حقيقت و كمال قدم بر مي‌داري، از اين نظر، تو نماينده علي (ع) و وارث حسيني… و من افتخار مي‌كنم كه در ركابت مبارزه مي‌كنم و در راه پرافتخارت شربت شهادت مي‌نوشم…

تو را دوست مي‌دارم و اين دوستي، بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به كسي احتياج ندارم. حتي گاهگاهي از خداي بزرگ نيز.... چيزي نمي‌خواهم، گله‌اي نمي‌كنم و آرزويي ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته عشق و محبتي و من عشق به تو را قسمتي از عشق به خدا مي‌دانم. همچنان‌كه خداي را مي‌پرستم و عشق مي‌ورزم، به تو نيز كه نماينده او در زميني، عشق مي‌ورزم و اين عشق ورزيدن، همچون نفس كشيدن براي من طبيعي است …

درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باريك خودبيني و خودخواهي، بيرون است و جولانگاهش، عظمت آسمان‌ها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان، من فداي عشقت باد، كه بزرگ‌ترين و زيباترين مشخصه وجود توست و ارزنده‌ترين چيزي است كه من را جذب تو كرده است و مقدس‌ترين خصيصه‌اي است كه در ميزان الهي به حساب مي‌آيد …

البته ناگفته نگذارم که میزان علاقه آقای صدر به چمران نیز از حد و وصف خارج بود. بارها به من مي‌گفتند، عجب تحفه‌ای آسمانی و خدايي برای من به ارمغان آوردی و باز اضافه کنم که کارشکنی‌های وابستگان و مزدوران سفارت شاهنشاهی و نیز حسادت‌ها و حقد‌های بعضی بدخـُلقان ایرانی و نیز دشمنی‌های ایادی ساواک و بعث عراق و از همه دردناک‌تر، دسیسه‌های آخوندهای درباری و دوستان نادان علیه امام صدر، او را زیاد رنج مي‌داد. البته خود او هم به شدت زیر ذره‌بین ساواک قرار داشت و از هر سو تهدید به مرگ مي‌شد و همان طور که از متن وصیت‌نامه‌اش برمي‌آید، پیوسته در خوف و خطر بوده است. شاید بتوانم بگویم که در اغلب قریب به اتفاق نامه‌هايي که برای من مي‌فرستاد، این موضوع منعکس بود و احساس مي‌کنم با بازگو کردن این خطرات کمي ‌احساس آرامش مي‌کرد. خدا رحمتش کند.

شاید خالی از لطف نباشد که به یکي، دو نامه‌ از وي اشاراتی بکنم:
صادق من، دوستم، مهربانم، عزيزتر از جانم، سلام گرم و آتشين مرا بپذير؛ سلامي ‌كه با اشك و خون آغشته است؛ سلامي ‌كه با عشق و غم آميخته است؛ سلامي ‌كه تاريخ پردرد شيعه را در طول 1400 سال ظلم و جنايت به همراه دارد؛ سلام دلشكسته‌اي كه جز عشق و محبت سرمايه‌اي ندارد. فاطي و غزاله آمده‌اند و چقدر ما را خوشحال كردند، جاي تو خيلي خاليست. دل من خيلي براي تو تنگ شده است. از دور تو را مي‌بوسم و صميمانه‌ترين درودها را تقديمت مي‌كنم.

از حال ما بخواهي، زنده‌ايم در تب و تاب، در زد و خورد، در ميان امواج بلا، در ميان طوفان حوادث، در جنگ با سرنوشت، در مبارزه‌اي براي بود و نبود... آقاي صدر حالشان خوب است و دو روز پيش به اردن نزد ملك حسين رفتند تا مگر به وسيله او، به «كميل شمعون» فشار آورند تا دست از اذيت و آزار بر دارد... .

و یا از نامه‌ای دیگر:
صادق عزيزم، قربانت گردم، سلام گرم و آتشين مرا بپذير. دلم خيلي برايت تنگ شده و اين چند روزه همواره به ياد تو بوده‌ايم. فاطي و نور چشمم غزاله اينجا هستند و آخرين لحظات سپري مي‌شود گرچه فرصتي نداشتم آنها را به مقدار كافي ببينم. فقط يك بار آنها را به «نبعه» و «تل زعتر» بردم تا نمونه‌هاي وحشي‌گري عصر علم و تمدن را ببينند و براي دوستان خود به ارمغان بياورند. راستي كه اوضاع تل زعتر و نبعه، گريه‌آور است، در تل زعتر، مقاومت مي‌بينيم و مبارزه و سرسختي و شكست شرافتمندانه، در نبعه، حزن و غم مظلوميت، سرقت و تخريب از روي كينه و چقدر وحشي‌گري... دو نمونه كه بيننده را مي‌لرزاند و آدمي‌ را به گريه مي‌اندازد... يك شب هم آنها به صور آمدند و مقداري مدرسه را تماشا كردند و بعضي اسلايدها را ديدند و خلاصه جاي تو خيلي خالي بود.
لابد مي‌داني كه مسيحيان مترف دست راستي براي مبارزه با آقاي صدر خيلي تلاش مي‌كنند، حركت محرومين را «حركت مغبونين» مي‌نامند در ده‌هاي جنوبي كه فتح كردند به دنبال «امل» مي‌گشتند كه بكشند زيرا فقط امل در جنوب به آنها ضربه زده است. راستي كه فقط امل و امام صدر توانسته‌اند مسير جنوب را عوض كنند. جنوب مي‌رفت كه زير سيطره مسيحيان (به پشتيباني اسرائيل‌) درآيد و بعد از سقوط طيبه ده‌ها جنوب يكي بعد از ديگري به دست كتائب مي‌افتاد، ولي ايستادگي جوانان امل و شهادت پنج نفر از آنها، طايفه شيعه را تكان داد و بعد از انتقاد امام از حافظ اسد، سوريه رسما موقف گرفت و ضد كتائب نيرو فرستاد و اتحاد مسيحيان و اسرائيليان شكسته شد...

...از حال من بخواهي بد نيستم، هنوز زنده‌ام و اين، خود معجزه است. كسي كه همه روزه به درياي مرگ فرو مي‌رود؛ كسي كه زير رگبار گلوله‌ها زندگي مي‌كند؛ كسي كه دشمنان، به قتلش كمين كرده و همه جا دام افكنده‌اند... و باز هم اين آدم زنده باشد، راستي كه معجزه‌اي است و گاهي احساس كرده‌ام كه من به سوي مرگ مي‌تازم و مرگ از من مي‌گريزد.

در كشمكش زندگي، فرصت ندارم فكر كنم چه مي‌گذرد و اين خود نعمت بزرگي است و راستي كه نمي‌دانم خداي را چگونه شكر كنم كه وقتي و فرصتي براي فكر كردن براي من نگذاشته است، زيرا دردها و غم‌ها غيرقابل تحمل بود... اما در كوران زندگي و كشمكش‌هاي حيات، گويي كه خواب و خيال است، گويي كه چرخ فلك به سرعت مي‌چرخد و در ميان طوفان‌ها و رعد و برق‌ها و شلوغي‌ و پلوغي آدمي، ‌مات و مبهوت شده است و نمي‌داند چه مي‌گذرد و چه مي‌شود و به كجا مي‌رود و سرنوشت، چه تيري به كمان كشيده است. فقط مي‌بينم كه تاريخ‌ها و سرگذشت‌ها و فراز و نشيب‌ها مي‌آيند و مي‌روند و ما همه را در خواب و خيال مي‌بينيم... نمي‌دانم... شايد وقتي از اين خواب و خيال برخيزيم كه قدم به صحنه مرگ بگذاريم و تازه حقايق را بفهميم.

و باز از نامه‌ای دیگر:
صادق مهربانم، نمي‌توانم چيزي بنويسم، زيرا اگر بخواهم قلب خود را باز كنم بايد با اشك و خون بنويسم و اين كار الان مقدورم نيست.
چقدر دلم گرفته، چقدر پژمرده‌ام، زير كوهي از دروغ و غم فشرده مي‌شوم و مسئوليت بزرگي كه بر دوشم گذاشته شده است سنگيني مي‌‌كند، افتان و خيزان براي اداي وظيفه قدم برمي‌دارم و آرام و آرام به سوي سرنوشتي مجهول به پيش مي‌روم. دلم براي تو خيلي تنگ شده است، تا راز و نياز قلبي خود را با تو باز كنم، از ظلم‌ها و ستم‌ها، از خيانت‌ها و جنايت‌ها سخن بگويم و شهادت بهترين و صميمي‌ترين دوستان خود را بازگو كنم و فقر و درماندگي و گرسنگي محرومين را بگويم و رسالت سخت آينده را گوشزد كنم... .

این هم گزیده‌ای از نامه‌ای دیگر:
صادق عزيزتر از جانم، سلام آتشين مرا بپذير و اشتياق بيش از حد و شور و شوق بي‌اندازه از كسي كه تو را دوست مي‌دارد و در دريايي از غم و درد و مشكلات غرق شده است كه حتي فرصت نمي‌كند سر خود را از ميان سيلابه‌ها بيرون كشد و به آسمان بلند خدا بنگرد و يا به ستارگان زيبايش خيره شود و يا با ماه تابانش راز و نياز كند... و اين نامه، خود راز و نيازي است با تو كه ماه مني و ستاره مني و دوست مني كه راز و نياز مرا به آسمان بلند خدا مي‌رساني... .
چند روزي بود كه آرامش برقرار شده بود و آتش‌بس جنوب حدود ده روزي ادامه يافت، احساس راحتي كردم و آرزوي اين‌كه قلمي‌ به دست بگيرم و آتش درونم را بر روي كاغذ منتقل كنم، يا كتابي را برگيرم و بخوانم، يا فرصت كنم كه با آسمان بلند خدا و ستارگانش راز و نياز نمايم... اما قضا و قدر اجازه نمي‌دهد و آرامش روح مرا نمي‌پذيرد آسايش مرا دوست ندارد... دوباره انفجار شروع شد. جبهه شعبيه در «بنت جبيل» و «ناقوره» و «طيبه» به سمت اسرائيل يا كتائب، راكت پرتاب كرد و اسرائيل و كتائب نيز منتظر فرصت نشسته بودند و لذا ده‌هاي شيعه را زير توپخانه خود گرفتند و مردم بدبخت جنوب كه تازه شروع به عودت كرده بودند، زير انفجار راكت‌ها دوباره مجبور به فرار شدند. ديروز در بنت جبيل، چهار نفر كشته و چند نفر زخمي ‌شدند، دو روز قبل، دو نفر كشته شدند، سه روز قبل يك نفر... و همه روزه تلفاتي به مردم بدبخت وارد مي‌شود و چه دردناك است. اين بدبختي و ذلت و كثافت همراه با خيانت و جنايت و توطئه و دسيسه و سياست‌بازي با سرنوشت صدهاهزار آواره بدبخت و فلك‌زده شيعه! خدايا چه بگويم؟ درد تا چقدر و بدبختي تا چه اندازه؟
از این نامه‌ها الی ماشاءالله مي‌توانم برایتان نقل کنم. در همه این‌ها همان طور که دیده مي‌شود غم و خون و خطر و تهدید و نامردی و خباثت از سويي، مقاومت و عشق به هدف و کوشش مدام و جهاد مستمر...از سويي دیگر موج مي‌زند.
در اسناد ساواک نیز به رد پای بسیاری از این توطئه‌ها که توسط دوستان نادان و بعضی روحانیون فرصت طلب در لبنان دامن زده مي‌شد، پی مي‌بریم. شاید بد نباشد به چند نمونه از صدها سند در این باب نظری بیفکنیم:

از: 312
گزارش درباره: سيد موسى صدر
محترما به استحضار مى‏رساند:
نظر به اين‌كه نامبرده بالا، در بيروت مطالبى عليه مصالح كشور اظهار نموده بود، مقرر گرديد كه به ساواك تهران اعلام گردد از طريق وعاظ و روحانيون مورد اعتماد در منابر، ياد شده وابسته و عامل كشورهاى بيگانه معرفى شود كه در اجراى اوامر اقدام گرديد.
اينك ساواك تهران اعلام نموده است كه به منابع مربوطه آموزش‌هاى لازم در اين مورد داده شده است... .
نکته جالب در این گزارش ساواک این است که رژیم شاه خود معترف است که مخالفت با او موجب سر بلندی و عظمت فرد است.
توجه کنیم:
..ضمنا به استحضار مى‏رساند كه با توجه به تجربيات گذشته درباره اين قبيل روحانيون، هرگونه مخالفت علنى دولت بر عليه مشاراليه بر اشتهار وى خواهد افزود و موجب بزرگى و عظمت او خواهد شد. مراتب استحضارا معروض گرديد.
مسئول بررسى - وثوقى 53/2/24
رئيس بخش 53/2/24 312
رئيس اداره يكم عمليات و بررسى - عطارپور 53/2/24
ملاحظه شد... 53/2/26
بايگانى شود... 53/2/26
خيلى محرمانه تبديل شد
شماره: 17/533 - 3/629تاريخ: 36/9/10
سازمان اطلاعات و امنيت كشور

... سيدموسى صدر، سرپرستى مدرسه‏اى را كه در صور تأسيس كرده به شخصى به نام مصطفى چمران ساوه‏اى واگذار نموده و هم اوست كه سرپرستى آموزش افراد سازمان چريكى صدر (امل) را به عهده دارد...
... مصطفى چمران از مخالفان سرسخت ايران و از سران جبهه به اصطلاح ملى در آمريكا بوده و در زمان جمال عبدالناصر، به اتفاق چند تن ديگر دوره چريكى و خرابكارى را در مصر ديده است و ترتيب طى دوره خرابكارى را براى تعدادى از تروريست‌هاى ايرانى در سازمان‌هاى فلسطينى فراهم كرده است. على شريعتى، نويسنده ايرانى، در سال جارى در لندن فوت و در دمشق به خاك سپرده شد، شريعتى گر چه در گذشته پايه‏گذار ماركسيسم اسلامى در ايران بوده، ولى در اواخر عمر، عقايد گذشته خود را رها كرد و عليه ماركسيسم اسلامى دو كتاب نوشته بود، ليكن سيد موسى صدر به تبعيت از مخالفان ايران كه در نظر داشتند از شريعتى به عنوان يك مخالف ايران تجليل نمايند، به مناسبت دفن او مراسمى بر پا كرد و در چهلمين روز درگذشت او مجلس يادبودى منعقد نمود كه در آن ياسر عرفات و عده‏اى ديگر از سران فلسطين شركت كردند، صدر و ديگر سخنرانان اين مراسم، در سخنان خود ايران را مورد حمله قرار داده و از شريعتى به عنوان شهيد ياد كردند.