علوم رسمی غرب نه تنها انكشاف از حقیقت عالم نمی‌كند بلكه همان‌گونه كه اكنون در جوامع غربی و غربزده می‌بینیم، در اكثر موارد حجاب حقیقت نیز می‌گردد و انسان‌ها را در جهان‌بینی‌های عجیب و غریب و موهوم، و پوچی مطلق، سرگردان می‌سازد؛ و ما این بحث را در چند مقاله‌ی آینده، با تفصیل بیشتر، در ضمن بررسی ماهیت علوم غربی بار دیگر دنبال خواهیم كرد.
در هیچ یك از اعصار تاریخ سابقه نداشته است كه تمدنی بتواند تا این حد و در این وسعت و عمق، تمدن‌های دیگر را در خود منحل سازد و اینچنین بر روح و جان دیگر امت‌ها تسلط پیدا كند و همه‌ی آنچه را كه وجه مشخصه‌ی اقوام و ملت‌های مختلف در همه‌ی اعصار بوده است، یعنی دین، زبان، فرهنگ، تاریخ، هنر، معماری، آداب و رسوم و غیره را به تبعیت از خود، تا آنجا تغییر دهد كه امروز در كوچك‌ترین و دورافتاده‌ترین ده‌كوره‌های ایران و تركیه و یونان نیز مردم لباس اروپایی می‌پوشند، خانه‌های خویش را به سبك اروپایی‌ها _ البته با تقلیدی بسیار زشت و ناشیانه _ می‌سازند، آداب و رسوم تمدن غربی را تقلید می‌كنند و حتی در زبانشان به تبعیت از غرب تغییرات اساسی رخ نموده است.
امروز یك دانشجوی چینی در همه‌ی تفكرات خویش دقیقاً با همان معیارهایی به موضوعات مختلف می‌اندیشد كه یك دانشجوی كالیفرنیایی. نظریات این دو درباره‌ی تاریخ، تمدن، هنر، سیاست، زندگی، تربیت فرزندان، همسرداری، طب، روح، جسم، آسمان، زمین... با كمی تفاوت یكسان است، و تفاوت‌ها نیز _ اگر موجود باشد _ در ریشه‌ها و مبانی نیست، بلكه در فرعیات و نتایج است. در مصر، جده، استانبول، مسكو، دهلی، پرو... و حتی دورافتاده‌ترین ده‌كوره‌های آفریقا و استرالیا نیز _ به شرط آنكه مدرسه و تلویزیون رفته باشد _ وضعی غیر از این وجود ندارد. تفاوت‌های اندكی هم كه وجود دارد، در لباس، غذا، بعضی از آداب و مرسومات، آن همه كوچك است و ظاهری كه به راحتی قابل اغماض است.
حقیر می‌دانم كه برای اكثر كسانی كه این مقاله را می‌خوانند این پرسش همراه با تعجب طرح خواهد شد كه «خوب، چه اشكالی دارد؟! آیا این از محسنات تمدن جدید نیست كه همه‌ی مردم جهان را از خرافات و فقر فرهنگی نجات داده و اختلافات و مناقشات بیهوده را از بین برده و اتحاد و وحدت ایجاد كرده است؟!»
حقیر در جواب این سؤال، بار دیگر عرض می‌كنم كه اگر اكتشافات و یافته‌های علوم جدید مبتنی بر حقیقت عالم باشد، همه‌ی آنچه كه ما در رد و ذم تمدن غربی و نظام آموزشی آن می‌گوییم به حسن و مدح و تأیید تبدیل خواهد شد و نه تنها دیگر جای هیچ اعتراضی باقی نمی‌ماند، بلكه می‌باید شكرگزار غربی‌ها هم باشیم كه راه ادراك حقایق عالم را بر همه‌ی انسان‌های سراسر عالم گشوده‌اند. اما آیا به راستی انسان با این علوم از خرافات و جهل نجات پیدا كرده و یا نه، در جهل و خرافاتی بسیار عمیق‌تر فرو رفته است؟
لازم به تذكر است كه اگر انقلاب اسلامی ایران پیروز نشده و كار رجعت به مبانی فرهنگی اسلام در همه‌ی زمینه‌ها به این حد از وسعت و اشاعه نرسیده بود، هرگز امكان سخن گفتن از این مسائل با این‌همه جرأت و جسارت به وجود نمی‌آمد. اگر كسی بینگارد كه انقلاب اسلامی ایران، همچون دیگر انقلاب‌هایی كه در قرون اخیر اتفاق افتاده است، دارای وجهه‌ای صرفاً سیاسی است، سخت در اشتباه است. رودررویی انقلاب اسلامی ایران در اصل با «تفكر غربی» است و ما ان‌شاءالله در آینده‌ای نه چندان دور، شاهد یك رجعت همه‌جانبه‌ی فرهنگی به اصول و مبانی اسلام خواهیم بود و خواهیم دید كه چگونه تمدن اسلام مبتنی بر همین رجعت وسیع فرهنگی، تحولات عظیمی را در اركان و ظواهر حیات اجتماعی انسان ایجاد خواهد كرد و نظامات تازه‌ای را در همه‌ی زمینه‌های علمی، فرهنگی، سیاسی و مدنی برقرار خواهد داشت.
البته اكنون اكثر افراد و حتی بسیاری از علمای روحانی متأسفانه با خوشبینی و بدون تأمل عمیق در مسائل، می‌انگارند كه اسلام فی‌الجمله محتوای علمی سیستم آموزشی كنونی را تأیید می‌كند و ما شاهد تلاش‌هایی هستیم كه با هدف انتقال این سیستم آموزشی و محتوای علمی آن به حوزه‌های علمیه انجام می‌پذیرد. یك برداشت سطحی از توصیه‌های داهیانه‌ی حضرت امام امت در زمینه‌ی وحدت حوزه و دانشگاه، بدون تأمل می‌تواند به این نتیجه دست یابد كه باید علوم دانشگاهی را با همین محتوای كنونی در حوزه‌های علمیه اشاعه داد و فی‌الجمله تعلیمات سنتی را با علوم رسمی و یافته‌های علمی و تخصصی دانشگاهی مطابقت بخشید. پایین‌ترین نقطه‌ای كه این تفكر می‌تواند به آن منتهی شود این است كه ما معارف اسلام و تعلیمات سنتی حوزه‌های علمیه را با یافته‌های علوم دانشگاهی محك بزنیم و هر چه مورد تأیید قرار نمی‌گیرد به دور بریزیم. این تفكر هم‌اكنون، در ایران و سایر نقاط جهان، در میان بسیاری از مسلمان‌هایی كه گرایش‌های شدید لیبرالیستی و غربگرایانه دارند اشاعه دارد و در واقع مبنای فكری بسیاری از انحرافات سیاسی ـ نظیر آنچه در میان مجاهدین خلق، نهضت آزادی و اصحاب بنی‌صدر شاهد آن بودیم ـ بر همین برداشت‌های لیبرالیستی قرار دارد.
اگر به آنچه كه حضرت امام امت در هنگام بازگشایی دانشگاه‌ها فرمودند مراجعه كنیم، خواهیم دید كه این برداشت‌های لیبرالیستی با مفهوم حقیقی وحدت حوزه و دانشگاه ـ یعنی آنچه مورد نظر حضرت امام بوده است ـ بسیار متفاوت و حتی متناقض است. ایشان صراحتاً فرموده‌اند: ...دانشگاه را باز كنند، لكن علوم انسانی‌اش را به تدریج از دانشمندانی كه در حوزه‌های ایران هست و خصوصاً در حوزه‌ی علمیه قم استمداد كنند.(3)
آیا مقصود ایشان این است كه علمای حوزه‌ی علوم انسانی را با همان محتوای كنونی كتاب‌های درسی تدریس كنند؟ اگر اینچنین باشد، دیگر چه نیازی است كه به سراغ دانشمندان حوزه‌های علمیه بروند؟ اگر علمای حوزه‌های علمیه وظیفه‌ی تدریس علوم انسانی را در دانشگاه‌ها بر عهده بگیرند، لاجرم به بازنگری محتوای كنونی علوم انسانی خواهند پرداخت و این محتوا را با نظریات كامل اما غیر مدون اسلام در زمینه‌های مختلف علوم انسانی مقایسه خواهند كرد و این حركت به یك تحول عظیم علمی در مبانی معرفتی علوم انسانی منجر خواهد شد و رفته رفته نظام آموزشی دیگری جانشین سیستم آموزشی كنونی خواهد گشت و مقصود از وحدت حوزه و دانشگاه همین است.
این تحول بدون تردید تغییری در حد «افزودن چند واحد معارف اسلامی» به همان محتوای قبلی دروس دانشگاهی نخواهد بود. افزودن چند واحد معارف اسلامی به مجموعه‌ی دروس دانشگاهی هیچ مشكلی را از پیش پای برنمی‌دارد. آنچه كه باید انجام شود، یك بازنگری كلی و وسیع و عمیق به محتوای كنونی علوم غربی و ارزیابی آن توسط علمایی است كه اندیشه‌ی آنان بر مبانی معرفتی اسلام بنا شده است. اگر حضرت امام درباره‌ی علوم انسانی تأكید فرموده‌اند بدین علت است كه این بازنگری و ارزیابی باید نخست از علوم انسانی آغاز گردد و سپس به دامنه‌ی علوم تجربی نیز كشیده شود. اگر این ارزیابی و تطبیق از علوم انسانی آغاز گردد، لاجرم علوم تجربی را نیز در بر خواهد گرفت، چرا كه اصولآ، بر خلاف آنچه عموم می‌پندارند، علوم تجربی، بنیان، جهت و حتی روش پژوهشی خویش را از فلسفه‌ی غربی اخذ كرده‌اند.
یكی از علمای معاصر در این باره گفته است: درست است كه به علوم طبیعت صورت ریاضی داده شده و این علوم در مدارس و دانشكده‌ها با قطع نظر از نتایج علمی و فنی آن تدریس می‌شود و در ظاهر می‌تواند صورت صرف نظر و علم نظری داشته باشد، اما در ذات و حقیقت خود علم نظری نیست، زیرا درستی و اتقان احكام آن اعتبار تكنیك و تكنولوژیك دارد و به عبارت دیگر درستی احكام علوم طبیعت در این است كه می‌توان به مدد آن اشیا را تغییر داد و از آن به نفع بشر استفاده كرد. پس این علم جدید را می‌توان به اصطلاح قدما علم اعتباری در مقابل علم حقیقی و علم نظری قرار داد.
چه نسبتی میان علم حقیقی و علم اعتباری وجود دارد؟ علم حقیقی مبنای علم اعتباری است و این حكم به طور كلی در طی تاریخ فلسفه صادق است و چون علم جدید هم علم اعتباری است، یعنی بدون آنكه به ذات و حقیقت اشیا نظر داشته باشد و موجودات را نه چنانكه هستند بلكه در صورت ریاضی و كمی اعتبار می‌كند، مؤسس بر فلسفه است، اما احكام آن از احكام فلسفه استنتاج نمی‌شود.(4)
ما در این كتاب رفته رفته در این جهت سیر كرده‌ایم كه لاجرم باید به بحث درباره‌ی ماهیت علم و علوم جدید بپردازیم. محتوای علمی سیستم آموزشی كنونی در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها انباشته از فرضیاتی است كه هر چند كاملاً به اثبات نرسیده‌اند، اما به گونه‌ای تدریس می‌شوند كه تو گویی علم مطلق هستند و هیچ تردیدی در آنها وجود ندارد.
پیش از بحث درباره‌ی ماهیت علوم جدید، لازم است كه ما مواردی چند از این مطلق‌گویی‌های بی‌اساس را بررسی كنیم تا ضرورت بحث در ماهیت علوم جدید بیش از پیش مشخص شود.
یكی از مشهورترین مطالبی كه كتاب‌های درسی مدارس و دانشگاه‌ها را پر كرده است تحلیل‌های داروینیستی بسیار شبهه‌ناكی است كه غربی‌ها در باب تاریخ تمدن می‌گویند. در این تحلیل‌ها زنجیره‌ی وراثتی انسان كنونی را به میمون نماهایی می‌رسانند كه پیش از دوران چهارم زمین‌شناسی می‌زیسته‌اند. سپس پیدایش اولین انسان‌ها را به اواسط دوران چهارم زمین‌شناسی، به حدود نیم‌میلیون سال پیش می‌رسانند. مشهور این است كه نخستین جوامع انسانی جامعه‌هایی اشتراكی است از آدم‌هایی بوزینه‌سان كه در غارها می‌زیسته‌اند و از ابزارهای سنگی استفاده می‌كرده‌اند، شكارچی بوده‌اند و لباس‌هایی از پوست حیوانات به تن می‌كرده‌اند و با ایما و اشاره و از طریق اصواتی مقطع و تكامل‌نایافته با یكدیگر سخن می‌گفته‌اند.
از سوی دیگر، قرآن مجید و روایات متقن، زنجیره‌ی موروثی انسان‌های كنونی را به یك زوج انسانی می‌رساند كه از بهشت هبوط كرده‌اند: آدم و حوا (سلام‌الله علیهما). آدم(ع) اولین پیامبر خدا و حجت او بر كره‌ی زمین است و آنچنان‌كه از نص قرآن برمی‌آید متعلم به علم الاسماء ـ یعنی حقایق عالم وجود ـ است. پرسش حقیر این است كه به‌راستی چگونه می‌توان بین این مطالب و آنچه در كتاب‌های تاریخ تمدن و كتب آموزشی مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها درباره‌ی انسان‌های اولیه یافت می‌شود، جمع آورد؟
حقیر در میان مؤمنین از دوستان و آشنایان خویش و دیگر كسانی كه به نوعی با آنان در ارتباط بوده‌ام، كسی را ندیده‌ام كه تفسیر روشن و درستی از این مطالب در ذهن داشته باشد. همه‌ی آنها حضرت آدم علیه‌السلام را ـ معاذالله ـ به صورت یكی از انسان‌های بدوی تصور می‌كرده‌اند كه با لباسی از پوست حیوانات، گرز سنگی به‌دست به‌دنبال شكار می‌دود و... چه بگویم؟ باانصاف‌ترین و آگاه‌ترین كسانی كه دیده‌ام آنها هستند كه از هر نوع تصور و تصدیقی در این زمینه فرار می‌كنند و با این وسیله سعی می‌كنند كه تقدس آیات و روایات مربوط به آفرینش انسان را برای خود محفوظ دارند. حالا تنظیم‌كنندگان كتاب‌های درسی چگونه به درستی این فرضیات شبهه‌ناك یقین پیدا كرده‌اند و كتاب‌های دبستان و دبیرستان و دانشگاه را از این مطالب مجعول درباره‌ی تاریخ تمدن پر كرده‌اند، خدا می‌داند. آیا آنها هرگز از خود نپرسیده‌اند كه اگر به‌راستی زندگی انسان‌ها از این جوامع اشتراكی آدم‌های بوزینه‌سان آغاز شده باشد، آیات و روایات مربوط به آفرینش انسان را چگونه باید تفسیر و تحلیل كرد؟ به‌راستی آنها هرگز به این مسئله نیندیشیده‌اند كه این سیر تاریخی برای تكامل بشر در صورتی درست است كه ما مبنای داروینیستی تطور انواع را پذیرفته باشیم؟ یعنی برای اعتقاد داشتن به اینكه زندگی انسان بر كره‌ی زمین از جوامع بدوی و اشتراكی انسان‌های بوزینه‌سان آغاز شده است باید نخست ایمان آورد كه انسان از نسل میمون است؛ به عبارت روشن‌تر، باید این سیر تكاملی را كه عرض خواهم كرد برای پیدایش انسان پذیرفت: پستانداران موشمانند ابتدایی، تارسیر، میمون‌های قاره‌ی جدید، میمون‌های قاره‌ی قدیم، ژیبون، اورانگ‌اوتان، شمپانزه، گوریل، انسان‌نماهای جنوب افریقا، انسان. آیا این سیر تكاملی برای آفرینش انسان با محتوای علمی قرآن و روایات مطابقت دارد؟
اگر كسی می‌پندارد كه مبنای این فرضیات بر واقعیات انكارناپذیر علمی بنا شده است و فی‌المثل فسیل‌های پیدا شده از نسل‌های پیشین انسان‌ها این فرضیات را تأیید می‌كند، بداند كه سخت در اشتباه است. اگر بخواهیم روشن‌تر و با استفاده از مثال‌های روشنگر سخن بگوییم باید گفت كه اگر با حذف همه‌ی پیچیدگی‌هایی كه خود دانشمندان غربی به آن اذعان دارند و ما در ادامه‌ی همین فصل بدان اشاره خواهیم كرد، بر سبیل مسامحه فقط نمونه‌های برگزیده‌ای از فسیل‌های پیدا شده را ذكر كنیم كه در فرضیات انسان‌شناسی غربی‌ها می‌گنجد، باز هم هیچ دلیلی وجود ندارد كه این فرضیه‌ها بر حقیقت استوار باشد. به عنوان مثال، اگر از میان فسیل‌های پیدا شده ـ آنچنان‌كه در اكثر كتاب‌های آنتروپولوژی و تاریخ تمدن آمده است ـ فقط انسان جاوه (پیتكانتروپ)، انسان پكن (سینانتروپ)، انسان نئاندرتال و هوموساپینس یا انسان امروزی را در نظر بگیریم، باز هم دو دانشمند بر مبنای دو ایدئولوژی مختلف فرضیات كاملاً متفاوت و متناقضی را بر همین نمونه‌های یاد شده بار خواهند كرد. فرضیه‌ای كه یك فكر داروینیستی بر مبنای مجموعه‌ی نمونه‌های مذكور ارائه خواهد داد این است:
در میان قدیمی‌ترین فسیلها، اولین فسیل كشف شده، فسیل معروف به انسان جاوه است كه بوسیله‌ی كاشف آن... پیتكانتروپ(5) نامیده شد. این نام، اول به بقایائی داده شد كه عبارت بود از یك كاسه‌ی سر، یك استخوان ران، یك آرواره پائین و چند دندان. از روی این بقایا، وجود یك شكل انسان فوق‌العاده ابتدائی [!] استنتاج شد كه اندازه‌ی مغزش حد وسط بین انسان و گوریل، دندانهایش از نظر ساخت، میانه حال، اما بدنش راست (قائم) بود. این استنتاج نه تنها به وسیله‌ی كشفیات دیگر در جاوه تأیید شد، بلكه كشفیات بسیار گسترده‌تری نیز كه در نزدیك پكن انجام پذیرفته، مؤید آن بوده است. انسان پكن را سینانتروپ(6) نامیده‌اند...(7) انسان جاوه دارای كمترین گنجایش مغزی و بزرگترین برجستگیهای استخوانی در بالای چشم است.... انسان نئاندرتال، دارای گنجایش مغزی بیشتر و برجستگیهای استخوانی كوچكتری از انسان جاوه است.... انسان امروزی (هوموساپینس) دارای جمجمه‌ای است از همه ظریفتر، بدون پوزه، ولی بینی و چانه‌ای كاملاً رشد كرده.(8)
یك تفكر داروینیستی از آنجا كه معتقد به تطور انواع است فوراً نمونه‌های یاد شده را به یكدیگر پیوند می‌دهد و این فرضیه را استنتاج می‌كند كه: نسل انسان امروز به نئاندرتال و سپس به گوریل می‌رسد. اما همین نمونه‌ها اگر در اختیار یك انسان مسلمان قرار بگیرد نتیجه‌ای كاملاً متفاوت خواهد گرفت. البته كسی در اینكه یك چنین موجوداتی در كره‌ی زمین بوده‌اند شكی ندارد، اما در اینكه بین آنها و نسل كنونی انسان در كره‌ی زمین چه رابطه‌ای هست، سخن بسیار است. علامه طباطبایی(ره) در طی مباحث مفصلی در مجلدات مختلف «المیزان» تصریح می‌فرمایند كه نسل بشر كنونی به مرد و زنی می‌رسد كه از انسان یا حیوان دیگری متولد نشده‌اند. از جمله، ایشان در ذیل آیه‌ی اول از سوره‌ی «نساء» فرموده‌اند: ... لكن دانشمندان ژئولوژی ـ علم طبقات زمین ـ گفته‌اند كه عمر نوع انسان از میلیونها سال هم تجاوز می‌كند و آثار و فسیلهایی هم كه مربوط به بیش از پانصدهزار سال قبل است به دست آورده‌اند، ولی این دانشمندان دلیل قانع كننده‌ای كه ثابت كند نسل موجود متصل و پیوسته به آن انسانهاست، در دست ندارند... اما قرآن صریحاً بیان نكرده است كه آیا ظهور نوع انسان منحصر به همین دوره است یا اینكه قبلاً هم ادواری بر او گذشته كه ما آخرین آنها هستیم. گر چه بسا می‌توان از این آیه‌ی: و اذ قال ربك للملائكة انی جاعل فی الأرض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال انی اعلم ما لا تعلمون(9) استشمام كرد كه قبل از دوره‌ی كنونی ادوار دیگری نیز بر نوع انسان گذشته باشد، همانطور كه در تفسیر آیه‌ی فوق بدان اشاره كردیم. آری، از بعضی روایات اهل بیت(ع) معلوم می‌شود كه این نوع، ادوار زیادی قبل از این دوره به خود دیده است.(10)
در تفسیر عیاشی از امام صادق علیه السلام نقل شده كه فرمودند: «اگر ملائكه قبلا كسی را ندیده بودند كه در زمین فساد و خونریزی كند اطلاعی از این مطلب كه گفتند آیا كسی را در زمین قرار می‌دهی كه فساد و خونریزی كند، نداشتند.»
علامه طباطبایی(ره) می‌فرماید: ممكن است این روایات اشاره به دورانی باشد كه پیش از دوره‌ی بنی‌آدم بوده و در آن دوران افراد دیگری روی زمین زندگی می‌كرده‌اند چنانكه روایات دیگری نیز بر این امر دلالت دارد.(11) به‌راستی چه دلیلی وجود دارد كه نمونه‌های یاد شده از نظر وراثتی به زنجیره‌ی واحدی تعلق دارند؟ هیچ؛ گذشته از آنكه اصلاً دلایل بسیاری نیز بر رد این فرضیات موهوم وجود دارد. انسان همواره بر مبنای شناخت خویش از جهان، عوامل و امور و وقایع اطراف خویش را به یكدیگر مرتبط می‌سازد، اما هیچ دلیلی وجود ندارد كه این تصورات و توهمات بر واقعیت و حقیقت عالم وجود منطبق باشد.
خودِ آنتونی بارنت، نویسنده‌ی كتاب «انسان به روایت...»، هنگام بحث از پیچیدگی‌های موجود می‌گوید: خیلی راحت بود اگر می‌شد داستان تكامل انسان را به نحوی كه در بالا خلاصه كردیم، تمام شده دانست؛ اما قطعات دیگری یافت شده‌اند كه بهیچوجه در یك چنین طرح ساده‌ای نمی‌گنجند.
مشهورترین اینها، جمجمه‌ای است به نام سوانسكومب(12). این جمجمه از روی دو تكه استخوان شناخته شده است كه عقب و قاعده و قسمتی از یك طرف كاسه‌ی سر را تشكیل می‌دهند. این دو تكه استخوان در یك حفره‌ی شنی در جنوب رودخانه‌ی تمز(13)، بین دارتفورد(14) و گریوزند(15) یافت شده است، ناحیه‌ای كه باستانشناسان آن را از لحاظ بقایای انسانی بسیار غنی می‌دانند. این جمجمه متعلق به زنی بود كه سن او در حدود بیست و چند سال بوده است. ضخامت استخوانهای جمجمه‌ی او از ضخامت معمول در جمجمه‌های انسان جدید بیشتر است، اما گنجایش مغزی‌اش بین ١٣٢٥ تا ١٣٥٠ سانتیمتر مكعب برآورد شده است. اهمیت این جمجمه از این جهت است كه صاحب آن تقریباً بطور مسلم از معاصران نزدیك انسان جاوه و پكن بوده است، و این خود دلیل نسبتاً قانع كننده‌ای است كه انسانهایی با هیئت انسان امروزی در دوره پلئیستوسن میانه وجود داشته‌اند.
واضح است كه تا وقتی نمونه‌های بسیار دیگری از اینگونه به‌دست نیامده است، نمی‌توان توجیهی قطعی برای این بقایا ارائه داد. قطعات دیگری نیز یافت شده كه گواه بر این است كه در دوره‌ی پلئیستوسن میانه و پایانی، یعنی قبل از ظهور انسان نئاندرتال، انسانهایی به شكل انسان جدید (ساپینس) وجود داشته‌اند.(16)
گذشته از همه‌ی اینها، اگر ما فرضیه‌ی داروینیستی تطور انواع را قبول نكنیم ـ كه قبول نمی‌كنیم ـ دیگر بحث كردن در اطراف این نمونه‌ها و چگونگی ارتباط آنها با یكدیگر ضرورتی ندارد، چرا كه اصولاً همه‌ی فرضیات مربوط به پیدایش انسان و تاریخ تمدن بر همین ركن اساسی، یعنی نظریه‌ی داروین مبتنی بر تطور انواع، بنا شده است.
توضیحی كه بار دیگر تذكر آن در اینجا ضروری است این است كه هرگز نمی‌توان همه‌ی وقایع و حوادث عالم خلقت را با استفاده از قانون عمومی علیت و سببیت به‌گونه‌ای تفسیر كرد كه دیگر نیازی به «عالم امر» و «دخالت ارواح مجرد» نباشد. البته گرایش عامی كه به تبعیت از تفكر سیانتیستی و علم‌پرستانه‌ی غربی در سراسر جهان امروز اشاعه یافته، همواره سخت متعهد است كه همه‌ی امور را با استفاده از قوانین طبیعی و زنجیره‌ی علی و سببی حوادث، به‌گونه‌ای توجیه و تفسیر كند كه نیازی به خداوند و عالم امر پیدا نشود. اگر چه یك انسان عاقل و عارف در همه‌ی قانون‌مندی‌ها و سنت‌های طبیعی و تاریخی عالم خلقت نیز خدا را می‌بیند و اصلاً در نور وجود اوست كه همه چیز را موجود می‌بیند، اما تفكر غالب امروز متأسفانه، متعمدانه و با اصرار در جهل، مایل است كه عالم خلقت را بی‌نیاز از عالم امر بداند و با این حیله‌ی جاهلانه و كبك مانند از مذهبی بودن بگریزد. هر چند كبكی كه سر خود را در برف فرو كرده است تنها خود را فریب می‌دهد، لكن این نحوه‌ی تفكر و این خودفریبی در همه‌ی توجیهات علمی این روزگار وجود دارد و مقبولیتی عام یافته است.
توجیه مادی عالم خلقت بر محور سببیت محض به یك دور باطل و تسلسل بی‌پایان منجر می‌شود و اگر انسان خود را فریب ندهد و تغافل نكند، به‌راحتی درخواهد یافت كه زنجیره‌ی سببی حوادث ناگزیر باید نهایتاً در آخرین نقطه، با اتكا به عالم امر یا عالم روح و دخالت ارواح مجرد توجیه و تفسیر شود، اگر نه، هیچ واقعه و حادثه‌ای در عالم قابل ادراك نیست.
به طور كلی وجود فكر و عقل و حیات و حركت و قدرت و اراده در عالم خلقت به‌هیچ صورت، جز با اتكا به عالم امر، قابل توجیه نیست. روح مجرد است كه منشأ عقل و حیات و اراده است و روح نیز موجودی است از عالم امر. اگر بخواهیم عالم خلقت را مستغنی از روح مجرد توجیه كنیم، باید بپذیریم كه در میان مواد معدنی ناگاه چیزی خودبه‌خود، بدون نیاز به محرك خارجی به حركت بیفتد یا یك ماده‌ی معدنی ناگهان به یك ماده‌ی آلی تبدیل شود یا یك ماده‌ی معدنی شروع كند به خود و دیگران اندیشیدن. آنها كه می‌خواهند عالم خلق را این‌گونه توجیه كنند ناچار باید متوسل به خرافاتی از این قبیل كه عرض شد بشوند و همان‌گونه كه در ماتریالیسم دیالكتیك می‌بینیم، این نقاط را در محفوفه‌ای از خرافات و غفلت‌زدگی‌ها بپیچند تا انسان درنیابد كه دچار اشتباه شده است.
فی‌المثل مفهوم مكان خودبه‌خود انسان را بدین حقیقت می‌رساند كه جهان نامحدود و بی‌نهایت است و پذیرش این امر، ایمان آوردن به خداوند و جهان لایتناهای آخرت است. تصور مكان خودبه‌خود انسان را بدین پرسش می‌كشاند كه «پایان عالم كجاست؟» یا «آسمان به كجا منتهی می‌شود؟». هر دیواره‌ی انتهایی كه بخواهیم برای آسمان یا عالم خلقت قائل شویم، باز مواجه با این سؤال می‌شویم كه «آن دیواره‌ی انتهایی در كجا قرار دارد؟» یا «بعد از آن چیست؟». اگر نخواهیم قبول كنیم كه عالم نامحدود و بی‌نهایت است و آسمان تا هر كجا كه بروی آسمان است و به جایی ختم نمی‌شود دچار یك دور تسلسل باطل می‌شویم و مسئله همواره لاینحل باقی می‌ماند، مگر اینكه بپذیریم كه عالم نامحدود است و پذیرش این امر فی نفسه به معنای پذیرفتن «عالم امر» یا «عوالمی فراتر از عالم ماده» است.
درباره‌ی زمان نیز مسئله همین است. مفهوم زمان خودبه‌خود ما را به این سؤال می‌كشاند كه «زمان از كی آغاز شده است؟» یا «كی زمان به پایان می‌رسد؟». هر نقطه‌ی نهایی كه بخواهیم برای آغاز یا پایان زمان قائل شویم به‌ناچار خود قطعه‌ای از زمان است و باز هم مسئله به‌همان صورت برجای خود باقی است. اگر نخواهیم مفاهیم «ازلی» و «ابدی» را قبول كنیم، این دور باطل هرگز حل نخواهد شد، مگر آنكه مفاهیم ازل و ابد را بپذیریم و این پذیرش فی نفسه ایمان آوردن به خدایی است كه هو الاول و الاخر(17).
برای پرهیز از اطناب كلام باید بگوییم كه در همه‌ی موارد دیگر نیز مشكل از همین قرار است. پرسش كردن از حركت اولیه (محرك اولیه)، علت اولیه (علت العلل)، اراده‌ی اولیه... و بالأخره موجود اولیه یا واجب الوجود لاجرم به ایمان مذهبی منتهی می‌شود، مگر اینكه انسان خود را به غفلت بزند و با پرسش‌هایی انحرافی، فكر خود را از پرسش اصلی برگرداند.
فی‌المثل ماتریالیست‌ها برای آنكه از مشكل لاینحل «محرك اولیه» خلاص شوند و ایمان به خدا نیاورند، منشأ حركت را به تضاد درونی اشیا بازمی‌گردانند، در حالی كه این‌كار فقط به تأخیر انداختن همان پرسش اصلی است. حالا در جواب اینكه «منشأ تضاد درونی اشیا چیست؟» چه باید گفت؟ گذشته از آنكه باز هم مشكل نیاز حركت به محرك خارجی بر سر جای خویش باقی است و اگر پای فوتبالیست‌ها به توپ فوتبال نخورد، تا دنیا دنیاست توپ خودبه‌خود حركت نخواهد كرد.
پرسش از نخستین انسان نیز یكی از همین مشكلات اساسی است كه جز با اتكا به عالم امر و توجیه و تفسیر مذهبی قابل حل نیست. هیچ نوعی خودبه‌خود به نوع دیگر تبدیل نخواهد شد. برای حقیر بسیار شگفت‌آور است اینكه آدم‌هایی ظاهراً عاقل فرضیه‌ی جهش(18) را به مثابه یك حرف عاقلانه می‌پذیرند. اگر كسی قدرت دارد كه خود را به نوعی دیگر تبدیل كند جهش بیولوژیك نیز امكان وقوع دارد. كدام عاقلی این تغییر خودبه‌خودی را می‌پذیرد؟ جهش یك تغییر ماهوی است و قبول كردن اینكه تغییر در ماهیت اشیا خودبه‌خود روی دهد از اعتقاد داشتن به خلق الساعه خنده‌دارتر و احمقانه‌تر است.
چگونه ممكن است كه انسان از نسل میمون باشد؟ این یك خرافه‌ی علمی(!) است و متأسفانه علم امروز از این خرافه‌ها بسیار دارد. انسان بدوی با آن مشخصاتی كه در كتاب‌های تاریخ تمدن نوشته‌اند زاییده‌ی خیالات الكلیستی غربی‌هاست. نه اینكه موجوداتی با این مشخصات وجود نداشته‌اند، خیر؛ موجوداتی اینچنین در كره‌ی زمین زیسته‌اند، اما بدون تردید انسان امروز از نسل آنها نیست و آنها هم از نسل میمون نبوده‌اند. امكان تبدیل و تطور خودبه‌خودی انواع به یكدیگر هرگز وجود ندارد. تغییراتی كه در یك نوع گیاه یا حیوان به وجود می‌آید صرفاً در حد انقراض، اصلاح و تكامل است، نه استحاله به انواعی دیگر.
درباره‌ی آغاز زندگی انسان بر كره‌ی زمین و پایان كار او نظر قرآن و روایات بسیار صریح و روشن است. سیر حیات بشر بر كره‌ی زمین از یك زوج انسانی به نام آدم و حوا (س) كه از بهشت برزخی هبوط كرده‌اند آغاز شده است. اولین جامعه‌ی انسانی روی كره‌ی زمین امت واحده‌ی حضرت آدم(ع) است كه در محدوده‌ی كنونی مكه و اطراف آن در حدود هفت تا ده هزار سال پیش تشكیل شده است. بین این انسان‌های اولیه و نسل‌هایی كه فسیل‌های آنها مورد مطالعه‌ی تروپولوژیست‌ها قرار گرفته است، پیوند موروثی وجود ندارد. آنچنان‌كه از باطن كلام خدا و روایات برمی‌آید، نسل این انسان‌ها هزارها سال پیش از هبوط در كره‌ی زمین انقراض پیدا كرده است.
قرآن مجید و روایات جز در مواردی بسیار معدود، درباره‌ی مشخصات مادی و ظاهری زندگی این امت واحده سكوت كرده‌اند و اصولاً نباید هم توقع داشت كه قرآن و روایات اصالتاً به صورت ظاهری زندگی امت‌ها و اینكه چه می‌خورده‌اند، چه می‌پوشیده‌اند یا با چه وسایلی كشاورزی و دامداری می‌كرده‌اند نظر داشته باشند. اگر می‌بینیم كه تفكر امروز غرب در سیر تاریخی تمدن تنها به همین وجوه مادی از زندگی جوامع انسانی نظر دارد بدین علت است كه فرهنگ غرب و علوم رسمی، از تاریخ تحلیلی صرفاً اقتصادی دارند و البته از لفظ «اقتصاد» نیز به مفهومی خاص توجه دارند كه در فصل‌های گذشته اجمالاً بدان پرداخته شد.
قرآن و روایات تاریخ زندگی بشر را بر محور حركت تكاملی انبیا بررسی كرده‌اند و حق هم همین است. به همین علت، فی‌المثل اگر چه ما نمی‌دانیم كه حضرت ابراهیم خلیل‌الرحمان(ع) با چه وسایلی كشاورزی می‌كرده‌اند، اما از جانب دیگر، جزئیات امتحانات الهی ایشان را در سیر و سلوك طریق خدا به طور كامل می‌دانیم.
در آیه‌ی مباركه‌ی ٣٠ از سوره‌ی «بقره»(19) هنگامی كه پروردگار متعال قصد خویش را از گماردن خلیفه‌ای در كره‌ی زمین ظاهر می‌سازد، جواب فرشتگان به‌گونه‌ای است كه گویا تاریخ نسل‌های منقرض شده‌ی انسان‌هایی دیگر را در كره‌ی زمین می‌دانند و بر سفاكیت و فسادانگیزی آنان آگاهی دارند. همان طور كه در فصل گذشته در نقل فرمایش حضرت علامه طباطبائی(ره) بدان اشاره رفت، احتمالی قریب به یقین وجود دارد كه بتوان از آیه‌ی مباركه‌ی مذكور برداشتی آنچنان داشت كه عرض شد. روایاتی هم كه بتوانند مؤید اینچنین برداشتی باشند وجود دارند.
حضرت علامه طباطبائی(ره) در بیان اینكه «انسان نوعی مستقل و غیر متحول از نوع دیگر است» در تفسیر «المیزان» ذیل آیه‌ی نخست از سوره‌ی «نساء» فرموده‌اند: ... آیاتی كه گذشت برای این بحث هم كافی است. چون آیات قبل انسان موجود را كه با نطفه توالد می‌كند منتهی به آدم و زنش می‌داند و خلقت آن دو را نیز از خاك می‌شناسد. پس نوع انسان به آن دو بازمی‌گردد، بدون اینكه خود آن دو بچیزی همانند و یا همجنس منتهی شوند، بلكه آنها آفرینشی مستقل دارند.
اما آنچه كه امروز نزد علماء طبیعی و انسان‌شناسی معروف شده اینست كه می‌گویند پیدایش انسان اولی در اثر تكامل بوده است. این فرضیه با جمیع خصوصیات خود، گرچه مورد قبول همگانی نیست و هر دم دستخوش بحث و اشكال است اما اینكه اصل فرضیه یعنی اینكه انسان حیوانی بوده كه در نتیجه‌ی تحول انسان شده است، امری است كه همه آنرا پذیرفته و بحث از طبیعت انسان را بر آن مبتنی كرده‌اند.(20)
سپس حضرت علامه به تشریح فرضیه پرداخته و آنگاه در ادامه‌ی آن فرموده‌اند: این فرضیه از آنجا بوجود آمده كه در ساختمان موجودات بطور منظم كمالی دیده می‌شود كه در یك سلسله مراتب معینی از نقص رو به كمال پیش رفته است و نیز تجربه هایی كه در زمینه‌ی تطورات جزئی بعمل آمده، همین نتیجه را تأیید می‌كند ـ این فرضیه‌ایست كه برای توجیه خصوصیات و آثار انواع مختلف فرض شده است بدون آنكه دلیل مخصوصی آنرا اثبات نماید و یا عقیده‌ای مخالف آنرا رد كند. بنابراین می‌توان فرض كرد كه این انواع بكلی از هم جدا و مستقل باشند بدون اینكه تطوری كه‌ نوعی را به نوع دیگر مبدل سازد در كار بیاید. بلی صرفاً یك سلسله تطوراتی سطحی در زمینه‌ی حالات هر نوعی وجود دارد بدون اینكه ذات آنها دستخوش تحول شود. تجربه‌هایی هم كه انجام گرفته بطور كلی در زمینه‌ی همین تطورات سطحی است كه در یك نوع انجام گرفته و هنوز تجربه‌ی تحول فردی را از یكنوع به نوع دیگر مشاهده ننموده، هرگز دیده نشده كه میمونی تبدیل به انسان شود. بلكه صرفاً در مورد خواص و آثار و لوازم و اعراض بعضی از انواع است كه تجربه تطوراتی را نشان داده‌است.(21)
شاید در وهله‌ی اول قبول این نظریه نسبت به فرضیه‌ی تطور انواع مشكل‌تر جلوه كند، اما اگر درست بیندیشیم اینچنین نیست. مشكل اینجاست كه قریب به اتفاق مردم جهان از همان آغاز كودكی كه از بیشترین استعداد روحی و جسمی برای آموزش بهره‌مند هستند، در مدارسی كه برای آموزش علوم غربی پایه‌گذاری شده‌اند برای پذیرش فرضیه‌های علمی تمدن غرب آماده می‌گردند. همان طور كه پیش از این با نقل قول از كتاب «موج سوم» عرض شد، خواندن ریاضیات و هندسه از همان اوان كودكی در مدارس عقلاً و منطقاً ما را برای ادراك و تفهم علوم جدید ـ كه صورتی ریاضی دارند ـ آماده می‌سازد. منطق علوم جدید، منطق ریاضی است و بدین ترتیب، ریاضیات مدخل ادراك و تعلیم همه‌ی علوم دیگر، اعم از علوم تجربی و انسانی است و اگر در مدارس به كودكان با روش‌های خاصی كه همه‌ی ما با آن آشنا هستیم ریاضیات و هندسه می‌آموزند برای آن است كه عقلاً و منطقاً آنان را برای آموختن علوم جدید آماده سازند.
مقصود این است كه اگر پذیرش نظریه‌ی قرآن و روایات در باب هبوط بشر نسبت به فرضیه‌ی تطور انواع مشكل‌تر جلوه می‌كند، بدین علت است كه ما با عبور از مراحل آموزشی خاصی كه در مدارس و دانشگاه‌ها طی كرده‌ایم، روحاً برای ادراك زبان علمی جدید به مراتب آمادگی بیشتری داریم؛ اگر نه، اعتقاد داشتن به تطور انواع از نظر غرابت و بیگانگی موضوع، با ایمان آوردن به خلق الساعه تفاوتی ندارد. كسی كه به فرضیه‌ی تطور انواع و تبدیل آنها به یكدیگر ایمان می‌آورد، لاجرم باید نوعی خلق الساعه را بپذیرد. قبول كردن اینكه در مسیر تكاملی انواع جهشی اتفاق می‌افتد كه به یك تغییر ماهوی منجر می‌شود، تا آنجا كه بتواند نوعی از حیوان را به نوعی دیگر تبدیل كند، از نظر غرابت مثل ایمان آوردن به خلق الساعه است. جهش بیولوژیك هم نوعی خلق الساعه است و اگر ما امكان خلق الساعه را رد كنیم، به طریق اولی فرضیه‌ی جهش را نیز نباید بپذیریم. اما حالا چگونه است كه در منطق جدید انسان‌ها، جهش‌های متوالی در مسیر تكاملی انواع ـ یعنی در واقع خلق الساعه‌های مكرر ـ امری منطقی و عقلانی تلقی می‌شود اما خلق الساعه خرافه‌ای بعید و غریب جلوه می‌كند، علت آن را باید در همان مطلبی جست و جو كرد كه عرض شد.
روحیه‌ی علمی جدید بر خلاف آنچه كه در قرون وسطی رواج داشت سعی دارد كه همه‌ی امور را بر مبنای قانون سببیت عام و بدون نیاز به یك عامل یا فاعل خارجی توجیه و تفسیر كند، حال آنكه اگر خود را به غفلت نزنیم هیچ امری را در جهان نمی‌توان بدین‌صورت توضیح داد. اگر ما نخواهیم قبول كنیم كه خالقی برتر عالمِ وجود را آفریده است، لاجرم باید بپذیریم كه عالم خودبه‌خود به‌وجود آمده، یا ماده قدیم و ازلی است. تصور ازلی بودن و قدمت ماده در جهانی كه هر روز و هر لحظه در معرض فنا و نابودی و مرگ و شكست است بسیار خنده‌آور است و از آن مسخره‌تر این است كه بپذیریم جهان خودبه‌خود خلق شده است، آن هم در شرایطی كه تجربه‌ی انسان در همه‌ی طول تاریخ مدون، هرگز گواهی نمی‌دهد كه چیزی خودبه‌خود به‌وجود آمده باشد. بسیار شگفت‌آور است كه بشر عصر جدید خرافاتی اینچنین را به سادگی قبول می‌كند، اما فی‌المثل بقای روح را كه فطرت هر انسانی بدان حكم می‌كند نمی‌پذیرد! چه رخ داده است؟
سیستم آموزشی كنونی در ایجاد این روحیه‌ی مادی‌گرایانه دارای نقش اساسی و ركنی است، و بعد از آن، رسانه‌های گروهی خصوصاً رادیو و تلویزیون وظیفه‌ی حفظ و استمرار این روحیه را در میان مردم بر عهده گرفته‌اند. این روحیه كه با لاابالی‌گری، تفنن‌گرایی، عدم برخورد جدی با مسائل و... همراه است ناشی از اصالت دادن به وجوه مادی و حیوانی وجود بشر است كه از عدم اعتقاد به «روح مجرد» و «عالم امر» نتیجه می‌شود. حقیر در مقام دفاع از خلق الساعه نیستم و بی‌انصافی است اگر كسی بخواهد از آنچه عرض كردم نتیجه‌ای اینچنین اخذ كند. مقصود این بود كه انسان امروز بر خلاف آنچه وانمود می‌كند، از همه‌ی آدم‌هایی كه در طول تاریخ زیسته‌اند خرافاتی‌تر است و بیشتر از همه‌ی اقوام، خرافه‌هایی بعید و غریب را به عنوان واقعیت‌هایی مسلم و حقایقی مطلق پذیرفته است.
داستان پیدایش انسان در كره‌ی زمین از طریق تطور انواع از آن خرافه‌های بسیار عجیبی است كه امروز مقبولیت عام یافته است. همه‌ی آن معلوماتی نیز كه ما امروز با عنوان تاریخ تمدن جمع‌آوری كرده‌ایم و در همه‌ی كتاب‌های مرجع ثبت نموده‌ایم و در سراسر جهان، در همه‌ی مراكز آموزشی از دبستان گرفته تا دانشگاه تدریس می‌كنیم، بر مبنای اعتقادی تطور انواع بنا شده است و همان طور كه عرض شد، اگر این مبنا را نپذیریم، تمام این بنایی كه آن را تاریخ تمدن می‌نامیم در هم می‌ریزد. سیری كه در این تواریخ برای تكامل بشر ترسیم كرده‌اند از هفت هزار سال قبل از تاریخ آغاز می‌شود. تمدن یونان و روم به عنوان مبدأ یا آغاز تاریخ در نظر گرفته شده است و ما برای پرهیز از حاشیه‌روی، بحث در اطراف این موضوع را كه چرا تاریخ یونان و روم به عنوان مبدأ تاریخ اعتبار می‌شود به فصل‌های آینده وا می‌گذاریم.
اولین دوران زندگی بشر را در این تحلیل‌ها «دوران توحش» می‌نامند. تغییر بزرگ، یعنی ابداع كشاورزی، حدود ٨٠٠٠ سال پیش به وقوع پیوسته است، و از این پس دوران «بربریت ابتدایی» آغاز می‌شود. انسان‌های دوران بربریت نخستین، آنچنان كه در كتاب‌های تاریخ تمدن می‌خوانیم، در گروه‌های كوچك خانوادگی اما غیر شهرنشین (غیر متمدن) از طریق كشاورزی و دامداری زندگی كرده‌اند. دوران بربریت ابتدایی در حدود سه‌هزار سال به طول انجامیده تا بشر به شهرنشینی یا تمدن دست یافته است. سیر تكامل اجتماعی بشر، از پنج‌هزار سال پیش كه اولین تمدن‌های مصر و بین‌النهرین تشكیل شده تا به امروز، اینچنین ترسیم شده است: تمدن‌های نخستین مصر و بین‌النهرین، تمدن دره‌ی سند، تمدن باستان ـ برده‌داری (اروپای جنوبی، آفریقای شمالی، خاورمیانه، هند، چین، آمریكای مركزی و جنوبی)، تمدن یونان و روم (مبدأ تاریخ، تاریخ صفر)، فئودالیسم و سپس سرمایه‌داری یا مزدكاری.
در این تحلیل و تفسیرها بدون استثنا جوامع اولیه یا بدوی بشری را از نظر دینی به شرك و چندگانه‌پرستی منتسب می‌دارند و برای دین، همراه با تكامل اجتماعی انسان، یك سیر تكاملی از شرك به یگانه‌پرستی قائل می‌شوند. كتاب‌های تاریخ ادیان در حقیقت نوعی تاریخ طبیعی است كه سعی می‌كند ریشه‌های پیدایش دین را در جهل و نقص و عجز انسان در برابر طبیعت و خوفی كه از این جهل و نقص و عجز زاییده می‌شود جست و جو كند و آن را در یك سیر تكامل طبیعی از شرك و چندگانه پرستی به توحید برساند. سیر طبیعی این تكامل لاجرم باید به جهان‌بینی علمی منتهی شود و تاریخ به دو عصر دین و علم(22) تقسیم شود. در این تحلیل، علم نهایتاً در برابر دین قرار می‌گیرد، چرا كه علم علل نقص و عجز و جهل انسان را در برابر طبیعت از میان برمی‌دارد و دیگر جایی برای خوف باقی نمی‌گذارد. اگر ریشه‌ی خداپرستی را در این خوف بدانیم، بالتبع با جهان‌بینی علمی نیاز به دین از بین می‌رود.
یكی از نكات بسیار اساسی كه در این سیر تحلیل تاریخی وجود دارد این است كه شهرنشینی یا تمدن معیار ارزیابی تكامل بشر قرار گرفته، چنان‌كه از دوران پیش از شهرنشینی با عنوان توحش نام برده شده است و از تمدن نیز صرفاً به نحوه‌ی تولید غذا و نظام‌های اقتصادی زاییده از آن توجه داشته‌اند. شهرنشینی یا تمدن از هنگامی آغاز شده است كه جوامع بشری توانسته‌اند در زمینه‌ی تولید غذا به سطحی فراتر از مصرف خویش دست یابند.
تمدن را فرهنگ شهرها نامیده‌اند. شهرها در درجه‌ی اول تجمعات بزرگ انسانی هستند كه خود به كار تولید غذا نمی‌پردازند.(23)
این تعریفی است كه در همه‌ی كتاب‌های تاریخ تمدن آمده است. از جانب دیگر، توسعه‌ی تولید نیز در گرو تكامل ابزار تولید انگاشته می‌شود و به تبع این انگار، نامگذاری دوران‌های مختلف تكامل اجتماعی بشر این‌گونه انجام می‌شود: دیرینه‌سنگی، میانه‌سنگی، نوسنگی، مفرغ، آهن و بالأخره عصر جدید كه وجه مشخصه‌ی آن اختراعات عصر جدید بویژه ماشین بخار و ماشین چاپ است. نامگذاری دوران‌های نخستین زندگی بشر به دیرینه‌سنگی و میانه‌سنگی و نوسنگی بدین علت انجام شده است كه جوامع بشری در این اعصار ابزار خویش را از سنگ می‌ساخته‌اند. نخستین تمدن‌های باستانی همزمان با عصر مفرغ و كاربرد آهن آغاز شده است و به موازات تكامل ابزار تولید، بشریت از تمدن‌های برده‌داری باستانی عبور كرده و به فئودالیسم و نهایتاً سرمایه‌داری دست یافته است.
پایه‌های اساسی این سیر تحلیلی كه ذكر شد بر نكاتی عمده است كه ناچار بایستی در این كتاب مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرند. تطور طبیعی انواع مهم‌ترین ركنی است كه سیر تحلیلی تاریخ تمدن بر آن بنا شده است. درباره‌ی این فرضیه تا آنجا كه امكان داشته است در این فصل سخن گفته‌ایم و اگر چه دیگر نیازی به ادامه‌ی بحث باقی نمی‌ماند، اما نظر به ضرورت و اهمیت این مباحث، پایه‌های دیگر نظام تحلیلی تاریخ تمدن را نیز مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌دهیم تا به همه‌ی سؤالات مقدری كه در این زمینه وجود دارد به خواست خداوند و در حد بضاعت علمی نویسنده جواب مقتضی ارائه شود.
بیان قرآن مجید و روایات صراحتاً ناظر بدین معناست كه تاریخ حیات معنوی انسان از توحید آغاز می‌شود و به انواع مختلف شرك می‌گراید و نهایتاً بار دیگر، در آخرین مراحل حیات تكاملی بشر به امت واحده‌ی توحیدی ختم می‌شود. این سیر بر خلاف فرضیاتی است كه در جامعه‌شناسی ادیان به عنوان نظریاتی متقن ابراز می‌شود. در قاره‌ی استرالیا و آفریقا اكنون جوامعی از انسان‌ها وجود دارند كه آنان را «بدوی» می‌خوانند. این تعبیر از این اعتقاد غلط نتیجه شده كه مراحل ابتدایی زندگی بشر در كره‌ی زمین همین صورتی را داشته است كه اكنون در این جوامع مشاهده می‌شود. این اعتقاد نمی‌تواند مورد پذیرش ما قرار بگیرد، چرا كه اگر حیات معنوی و مادی بشر آن‌گونه كه در قرآن و روایات مورد تأكید قرار گرفته است از توحید آغاز شده باشد، این قبائل را دیگر نباید بدوی نامید، چرا كه حیات فرهنگی و اجتماعی آنها در حقیقت نتیجه‌ی عدول از وضعیت نخستین زندگی انسان در كره‌ی زمین است و این عكس آن فرضیاتی است كه غربی‌ها ابراز می‌دارند.
زندگی انسان، بر طبق قرآن و روایات، از حجت‌الله و امت واحده‌ی توحیدی آغاز می‌شود و به حجت‌الله و امت واحده‌ی توحیدی نیز منتهی می‌شود، و با توجه به اینكه همزمان با حضرت آدم علیه‌السلام و امت او هیچ انسان دیگری با یك منشأ و مبدأ موروثی دیگر در كره‌ی زمین نمی‌زیسته است، باید اذعان داشت كه منشأ قبایلی كه از آنها با عنوان قبایل ابتدایی یا بدوی یاد می‌شود همچون دیگر انسان‌های كره‌ی زمین به عصر نوح نبی علیه‌السلام باز می‌گردد. آیات تاریخی قرآن مجید دلالت صریح دارند بر اینكه جوامع اولیه با طوفان نوح(ع) از بین رفته‌اند و زندگی انسان بار دیگر از امتی واحده كه پیروان نوح نبی(ع) بوده‌اند آغاز شده و رفته رفته از توحید به گونه‌های مختلف شرك و بت‌پرستی گراییده است.
از آنجا كه بررسی این نظریه به تفصیل بیشتری نیاز دارد، ادامه‌ی این بحث را به فصل بعد موكول می‌كنیم. منشأ تفاوت‌های نژادی (سرخ و سیاه و زرد و سفید)، چگونگی پراكنده شدن امت واحده‌ی حضرت نوح نبی علیه‌السلام در كره‌ی زمین و مشكل ناپیوستگی قاره‌ها از زمره مسائلی است كه در فصل دیگر ان شاء الله بدان پاسخ خواهیم گفت.

پی نوشت ها:

١. موج سوم، صص ٤١ و ٤٢.
٢. موج سوم، ص ٤٢.
3. امام خمینی، صحیفه‌ی نور، ٢٢ ج، مركز مدارك فرهنگی انقلاب اسلامی، ج ١٥، ص ٢٥.
4. رضا داوری اردكانی، مقام فلسفه در تاریخ دوره‌ی اسلامی ایران، دفتر مطالعات و برنامه‌ریزی فرهنگی، ١٣٥٦، صص ٢٤ و ٢٥.
5. Pithecanthropus
6. Sinanthropus
7. آنتونی بارنت، انسان به روایت زیست‌شناسی، محمدرضا باطنی و ماه‌طلعت نفرآبادی، نشر نو، چاپ سوم، تهران، ١٣٦٩، ص ١٠١.
8. انسان به روایت...، ص ١٠٢.
9. بقره/ ٣٠
10. علامه سید محمد حسین طباطبایی(ره)، تفسیر المیزان، ٤٠ ج، صالحی كرمانی، ج ٧.
11. المیزان، صالحی كرمانی، ج ٧.
12. Swanscombe
13. Thames
14. Dartford
15. Gravesend
16. انسان به روایت...، صص ١٠٦ و ١٠٧.
17. حدید/ ٣
18. mutation
19. و اذ قال ربك للملائكة انی جاعل فی الارض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء.
20. المیزان، صالحی كرمانی، ج ٧، صص ٢٤١ ـ ٢٤٣.
2١. المیزان، صالحی كرمانی، ج ٧، ص ٢٤٣.
22. مقصود معنایی اصطلاحی است كه امروز از این لفظ اختیار كرده‌اند.
23. انسان به روایت...، ص ٢٣٠.