ناتوي فرهنگي و مسلمانان در اروپا

امروزه پيروان دين مبين اسلام در اقصي نقاط جهان بطور پراكنده و بعضاً به شكل منسجم حضور دارند و زندگي مي‌كنند. قاره اروپا از دير باز به دليل مهاجرت مسلمانان در گذشته و حال و نيز به دلايل متعدد ديگر جمعيت چند ميليوني از مسلمانان را در خود جاي داده است. از مجموعه 455 ميليون نفر جمعيت اروپا بيش از 15 ميليون نفر از آنان را مسلمانان تشكيل مي‌دهند. البته اين نسبت در كشورهاي آلمان، فرانسه، اتريش و هلند بيش از ساير نقاط اروپا است آخرين آمار جمعيتي مسلمانان اروپا عبارتند از:

آلمان - كل جمعيت: 5/82 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: 3 ميليون نفر (6/3درصد)

فرانسه- كل جمعيت: 3/62 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: پنج تا شش ميليون نفر

اتريش - كل جمعيت: 2/8 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: 340 هزار نفر (1/4 درصد)

هلند- كل جمعيت: 3/16 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: 945 هزار نفر( 8/5 درصد)

آلباني - كل جمعيت: 5/3 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: 2/2 ميليون (70 درصد)

بلژيك - كل جمعيت: 3/10 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: 400 هزار نفر ( 4 درصد )

دانمارك - كل جمعيت:5/4 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: 270 هزار نفر (5 درصد)

صربستان و مونته نگرو- كل جمعيت: 8/10 (شامل كوزوو) - جمعيت مسلمان: (صربستان و مونته نگرو- 405 هزار نفر، كوزوو: 8/1 ميليون نفر))

ايتاليا - كل جمعيت: 4/58 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: 825 هزار نفر (4/1 درصد)

اسپانيا - كل جمعيت: 1/43 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: يک ميليون نفر (3/2 درصد)

سوئد - كل جمعيت: 9 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: 300 هزار نفر (3 درصد)

سوئيس - كل جمعيت: 7/4ميليون نفر - جمعيت مسلمان: 311هزار نفر (2/4درصد)

انگليس - كل جمعيت: 60 ميليون نفر - جمعيت مسلمان: 2 ميليون (3 درصد)

يونان – كل جمعيت : 5/10 ميليون نفر – جمعيت مسلمان : 250 هزارنفر ( 3/در صد)

مسلمانان اروپا همانند ساير مسلمانان در كشورهاي غربي مشكلات و محدويت هاي همه جانبه خود را دارند كه اهم آن در وضعيت اجتماعي و تحصيلي در دانشگاهها، موضوع حجاب و اقامت شهروندي، كسب موقعيت هاي بهتر شغلي و بهره گيري از امكانات رفاهي، خدماتي و درماني را شامل مي شود.

ادامه نوشته

گذر عمر ببین!

60 ans qui feront toujours 50

60 ans… Petit à petit l’homme vieillit… De cris en larmes, de pas en mots, de regards en déchirures, d’épaule en blessures, de sourires en émois, de partances en arrivées…

L’homme grandit au fil des années.
Il change, la peau, le corps, les muscles. Il se fane.
Il s’embellit aussi.
Les yeux usés, la blancheur des cheveux…
Il contemple sa vie en étant satisfait du destin réservé aux siens. Il se tait, il observe.
Il lance des pics, il caresse les nuits de ses proches. Il prend soin d’eux.

C’est son job.

Il devient distant, il s’efface aussi parfois.
Et au détour d’un réflexe, d’un trait de caractère on le retrouve au creux de Nous.
On en rit, on en pleure…
On fleurit les jours de fête comme si l’homme avait aujourd’hui 60 ans…
On fait comme si, on évite de le déranger.
Trop occupé, enfin en paix.
On se tourne alors vers demain en regardant nos enfants… En espérant avoir un jour 60 ans.

بهاریه 88

آخرین ساعات سال ۱۳۸۷ را سپری میکنیم. بر ما چه گذشته؟ چه داریم؟ چه میخواهیم؟ آیا همگام با طبیعت شکفتن و نو شدنی دوباره را آغازگریم...؟ خوشا که دست به دعا برداشته ایم و از او طلب میکنیم که ...

معشوقا !
این دل شکسته را جز دستهای مهربانی تو درمانی نیست و این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه

این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و این تنهای غریب جز در خانه تو هر آنچه خواست نمی شود...

این قلب هراسناک و لرزان جز در دستهای تو آرام نمی گیرد و این خود زبون و خفت کشیده، بی توجه عزیزانه تو سبقت از هر چه پخته و خام نمی گیرد...

معشوق من!

این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو، کجا سر شکفتن هست و این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن؟

این شکاف تنهایی را جز چشمه سار جاودان مهر تو پر نمی کند و غنچه حوائجم بی باغبانی تو شکفته نمی شود و غبار اندوه از چهره غمزده ام جز باران رحمت تو نمی شوید و سموم نفسم را جز تریاق رأفت تو درمان نمی کند...

این جگر سوخته در آتش هجرانت را و این جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ چیز جز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند...

معبودا !
دلی که مسیر عمر را در کویر هجران تو طی کرده چه سان به غیر سبزه زار لقاء تو راضی شود؟ چشمی که جز به افق انتظار تو دوخته نشده و دوردستها را در پی سایه محو دیدار تو کاویده چگونه جز وصل تو را بپذیرد؟

و پایی که در هر قدم توان از تو گرفته و با سنگ و خار و خاشاک به شوق تو در آویخته به چه امید در دیار غیر رحل اقامت افکند؟

دلی که عمری به دنبال تو گشته مگر جز در میان دستهای تو قرار می گیرد؟

نیایش فیلسوف


از قضا این مثنوی تاخیر شد        مدتی باید که تا خون شیر شد

==========================================

از آنجا که دیدم سکوت هرگز اشتباه نمی کند و هر چه طولانی تر باشد ، بهتر قضاوت می کندمدتی پیشه ما سکوت شد. اصولاْ معتقدم یا بایذ حرفی زد که از خاموشی بهتر باشد یا خاموش ماند!

در این مدت فهمیدم که مرحله اول بلاهت اینه که آدم خودشو عاقل بدونه.در واقع معنی همه چیز دانستن هیچ ندانستن است.  عزیز خواننده! مشورت کن آنهم با کسی  که تو را به گریه میندازه نه با کسی که تو را می خندونه! چه میشه کرد اینم یه جورشه دیگه  میگن همیشه کمی بترس تا هرگز محتاج نشی زیاد بترسی قبول نداری از همین سال جدید شروع کن." میترسم از اینکه شاید امسال سال آخری باشه که زنده باشم پس باید فرصت کمک به مردم رو غنیمت بشمرم و هرگز کاری برای غیرخدا نکنم!

حال به این چند جمله کوتاه اما تامل برانگیز نگاه کن...

معیار واقعی بودن تصمیم آنست که دست به عمل بزنیم

اجازه نده ترس مرا فلج سازد

چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش خواهد امد

افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط  آزارشان دهد

افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند هرگز موفق نمیشوند
اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند 

هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند تخیلات پیروز میشوند

ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور خود قدرت انجام هر کاری را دارم     

هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی و شادی را انتخاب کند
قانون زندگی , قانون باور است 
اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل میدهد

با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید

برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس با اشتیاق شروع کنی

اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید

این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد

در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه موجود است

به ضمیر باطن خود به صورت یک هوش زنده و یک یار موافق بنگرید

زندگی دقیقا به ما آن چیزی را میدهد که به دنبالش هستیم

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربداني که چطور زندگي کني
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
 

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد... بسم الله... سال نو مبارک ...

Perdre du poids

Perdre du poids...

Le chemin est long, les épaules fragiles.

Chaque pas fait courber le dos un peu plus.

Chaque prise de conscience amène son amertume.

On avance, on croit savoir, on s'envole, on accroche.

Et puis au détour d'une déception, d'une rupture on réalise qu'il faut perdre du poids !

Oui, il faut admettre qu'il faut se séparer de certains biens un peu trop lourd pour continuer le chemin.

ادامه نوشته

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

چند وقت پیش به این شعر زیبا برخوردم که خیلی ازش خوشم اومد اگه فرصتی بشه ِ تو فاصله بین دو ترم ترجمش میکنم. شاعر میگه: به یاد استاد قیصر امین پور شعری عاشورایی می نویسم چرا که او روحی ...

- چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی-

 با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

 

یا علی مدد

سيدحميدرضا برقعي

خشونت،عشق،عاشورا ..!

« شهادت اوج خشونت عشق است؛ لطیفترين كاري كه انساني براي انسانهاي ديگر میتواند به انجام رساند.»

آیا راه رسيدن به جامعه و انسان مطلوب مستلزم تحقق عشق ناخودگرايانه و فعالانه نسبت به همنوعان است؟ عشقي كه ناخودگرايانه است؛ يعني به دنبال سود شخصي نيست و همچنين منفعل نيست يعني همراه با احسان و دستگيري بيروني است. اين نوع عشق به انسان‌ها به عنوان غايت نگاه مي‌كند نه ابزار و وسيله. اين نوع عشق نيازمند فداكاري است؛ و باعث مي‌شود عاشق از خيلي چيزها صرفنظر بكند؛ از ثروت، شهرت، رفاه و .... خشونت عشق به همين معناست؛ يعني شخص به خاطر عشق به انسانها تحمل خشونت صدمات و زحمات زيادي را برخود هموار مي‌كند. امام علي (ع) مصداقيست براي اين گونه عشق . يك موردش آنجا بود كه امام علي (ع) بعداز شنيدن حضور يكي از استاندارانش در مجلس يكي از ثروتمندان بصره، كه سفره رنگارنگي چيده شده بود او را  ملامت مي‌كند و بعد ميگويد:

". . . به خدا اگر مي خواستم، مي توانستم از عسل پاك و از مغز گندم و بافته هاي ابريشم، براي خود غذا و لباس فراهم آورم، امّا هيهات كه هواي نفس بر من چيره گردد و حرص و طمع مرا وادارد كه طعام هاي لذيذ برگزينم، در حالي كه در - حجاز يا يمانه - كسي باشد كه به قرص ناني نرسد و يا هرگز شكمي سير نخورد، يا من سير بخوابم و پيرامونم شكم هايي كه از گرسنگي به پشت چسبيده و جگرهاي سوخته وجود داشته باشد....."

كسي كه به خاطر اينكه احتمال مي‌دهد در سرزمين تحت حكومتش گرسنه‌اي باشد به خود سختي و خشونت روا مي‌دارد. در تفاوت خشونت عشق و خشونت نفرت باید گفت: خشونت عشق ُ متوجه خود عاشق و خشونت نفرتُ متوجه ديگران است. گاهی شهادت در اوج انسان‌دوستي ضرروت پيدا مي‌كند. با توجه به این ديدگاه مي‌توان گفت: آنچه در ظهر عاشورا اتفاق افتاد تجلي خشونت عشق عظيم امام حسين(ع) به انسان‌ها بود.

نام تو خواب را بر هم مي زند
آب را توفان ميكند
كلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون
تنها واژه ی تو خون است ، خون
اي خداگون!

***
خون تو بر كلمه فزون است
خون تو در بستري از آن سوي كلام
فراسوي تاريخ
بيرون از راستاي زمان
مي گذرد
خون تو در متن خدا جاري است

***
خط تو با خون تو آغاز مي شود
از آن زمان كه تو ايستادي
دين راه افتاد
و چون فرو افتادي
حق برخاست

و تو شكستي و " راستي " درست شد
و از روانه ي خون تو
بنياد ستم سست شد

چهارم محرم الحرام ۱۴۳۰

تو راز مرگ را گشودی
کدام گره ، با ناخن عزم تو وا نشد؟
شرف به دنبال تو لابه کنان می دود

تو فراتر از حميتي
نمازي ، نيتي
يگانه اي ، وحدتي

آه اي سبز!
اي سبز سرخ!

اي شريفتر از پاكي
نجيب تر از هر خاكي
اي شيرين سخت
اي سخت شيرين!

تو دهان تاریخ را آب انداخته ای
ای بازوی حدید
شاهین میزان
مفهوم کتاب ، معنای قرآن!

نگاهت سلسله تفاسیر،
گام هایت وزنه ی خاک
و پشتوانه ی افلاک

كجاي خدا در تو جاري ست
كز لبانت آيه مي تراود؟

تو تنهاتر از شجاعت
در گوشه ی روشن وجدان تاریخ
ایستاده ای
به پاسداری از حقیقت
و صداقت
شيرين ترين لبخند
بر لبان اراده ي توست

چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مي افتد

بر تالابي از خون خويش
در گذرگه تاريخ ايستاده اي
با جامي از فرهنگ
و بشريت رهگذار را مي آشاماني
- هر كس را كه تشنه شهادت است -

سوم محرم الحرام ۱۴۳۰

خط خون , خط شهادت...

در فكر آن گودالم
كه خون تو را مكيده است
هيچ گودالي را چنان رفيع نديده بودم
در حضيض هم مي توان عزيز بود
از گودال بپرس!

***

شمشيري كه بر گلوي تو آمد
هر چيز و همه چیز را
به دو پاره كرد:
هر چه در سوي تو ،حسيني شد
و ديگر سو , يزيدي ...

خونی که از گلوی تو تراوید
همه چیز و هرچیز را در کائنات به دوپاره کرد!
در رنگ!

اینک هر چیز ، یا سرخ است
یا حسینی نیست!

 

 

 

آه اي مرگ تو معيار!
مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت
و آن را بي قدر كرد
كه مردني چنان،
غبطه بزرگ زندگاني شد!

خونت
با خونبهای حقیقت
در یک طراز ایستاد
و عزمت ، ضامن دوام جهان شد
 که جهان با دروغ می پاشد
و خون تو امضای "راستی" است.

***

هر كس ،هر گاه ، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست

ابديت آينه ايست :
پيش روي قامت رساي تو در عزم
آفتاب لايق نيست
وگرنه مي گفتم
جرقه نگاه توست

اول محرم الحرام ۱۴۳۰

 

La Biographie de Evil

شیطان، نخستین كسى بود كه بعضى كارها را مرتكب شد و پیش از او كسى آنها را انجام نداده بود. و آنها از این قرارند:

- اولین كسى كه قیاس نمود و خود را از حضرت آدم علیه السلام برتر و بالاتر دانست و گفت : من از آتشم و او از خاك در حالى كه آتش از خاك بالاتر است .(1)

- اولین كسى كه در پیشگاه با عظمت الهى تكبر نمود و به دستور خالق خود عمل نكرد.(2)

- اولین كسى كه كه معصیت و نافرمانى خدا را كرد و آشكارا با او مخالفت نمود.(3)

- اولین كسى كه به دروغ گفت : خدا گفته از این درخت نخورید، چون درخت جاوید است و اگر كسى از آن بخورد تا ابد زنده مى ماند و با خدا شریك مى شود.(4)

- اولین كسى كه كه قسم به دروغ خورد و گفت : من شما را نصیحت مى كنم .(5)

شیطان اولین كسى است كه صورت هاى مجسمه و بت را ساخت

- اولین كسى كه نماز خواند و یك ركعت آن چهار هزار سال طول كشید.(6)

- اولین كسى كه كه غنا و آواز خواند، همان زمانى كه آدم علیه السلام از درخت نهى شده خورد.(7)

- اولین كسى كه نوحه خواند و گریست ؛ چون او را به زمین فرستادند، به یاد بهشت و نعمتهاى آن نوحه و گریه كرد.

- اولین كسى كه لواط كرد آنگاه که به میان قوم لوط آمد.(8)

- اولین كسى كه دستور ساختن منجنیق را داد تا حضرت ابراهیم علیه السلام را با آن در آتش اندازند.

- اولین كسى كه دستور ساختن نوره را در زمان حضرت سلیمان داد، براى این كه موهاى اضافى پاى بلقیس پادشاه سبا را از بین ببرند.(8)

- اولین كسى كه دستور ساختن شیشه را داد تا حضرت سلیمان علیه السلام آن را روى خندق گذارد و بلقیس را آزمایش كند.(9)

- اولین كسى كه عبادت و بندگى او، فرشتگان را به تعجب در آورد!

- اولین كسى كه به خداى خود اعتراض كرد.(10)

- اولین كسى كه شبیه شدن به دیگران را مطرح و مردم را به آن تشویق كرد.(11)

- اولین كسى كه كه سحر و جادو كرد و آن دو را به مردم یاد داد.(12)

- اولین كسى كه براى زیبایى ، زلف گذاشت .(13)

اولین كسى كه شبیه شدن به دیگران را مطرح و مردم را به آن تشویق كرد.

- اولین كسى كه نقاشى كرد و چهره كشید.(14)

- اولین كسى كه آتش حسدش شعله ور شد.(15)

- اولین كسى كه به ناحق مخاصمه و جدال كرد.

- اولین كسى كه خداى تعالى به او لعنت نمود( و از ناراحتى فریاد كشید.(16)

- اولین كسى كه به خدا كفر ورزید.(17)

- اولین كسى كه گریه دروغى نمود.(18)

- اولین كسى كه عبادت و خلقت خود را ستود.

- اولین كسى كه صورت هاى مجسمه و بت را ساخت .(19)

Pour la guerre

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم


مى خواستم
شعرى براى جنگ بگويم
ديدم نمى شود

ديگر قلم زبان دلم نيست
گفتم:
بايد زمين گذاشت قلم ها را

ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست
بايد سلاح تيزترى برداشت

بايد براى جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
- با واژه فشنگ -

 قيصر امين پور

Quoique nous soyons jaunes et défraîchis

Nous n’avons pas encore cédé à l’automne


Ce n’était plus possible

La plume n’exprimait plus mon cœur

Il faut déposer les plumes, me dit-il

Dorénavant

L’arme blanche de la parole est impuissante

Il me faut chanter pour la guerre

Par le canon du fusil

Avec la cartouche en guise de mot